برترین مقاله های رشته های روانشناسی و مدیریت با تمام گرایشات

با ورود به اینستاگرام اینجانب حمید مظاهری راد و ثبت درخواست تان مقالات متعدد در زمینه های یاد شده را بصورت رایگان درخواست دارید.ضمنا آیدی تلگرام اینجانب نیز hmazahere@ برای همین منظور و خدمت رسانی در اختیارتان قرار می گیرد.معتقدم که زکات علم نشر آن می باشد.

در ضمن دهکده سلامتی خدمتی دیگر در جهت گام نهادن به دنیای متفاوت با مشخصات زیر در اختیارتان خواهد بود.

دهکده سلامتی مظاهری راد:
دهکده سلامتی را به دوستان خود با آدرس زیر معرفی کنید چرا که این گروه تلخیصی از مطالب ضروری برای سلامتی تان میباشد. در این گروه تحت هیچ شرایطی تبلیغ انجام نگرفته و فقط مسائل مهم و کاربردی منتشر میشود.دوستان عزیز می توانند در صورتیکه مشکلی درمانی داشته و یا خواهان پیشگیری و درمان هستند با شماره ی تلفن اینجانب 09144075611 از طریق تلگرام مشکل خویش را مطرح سازند تا از طریق کارشناسان و متخصصان پاسخ مناسب دریافت دارند. این گروه نیازهای مهم سلامتی شما را تا حد زیادی برطرف کرده و زندگی بهتری را با این گروه تجربه نموده و گره های روانی و امراض جسمانی تان تا اندازه ی زیادی برطرف میشود.
https://telegram.me/salamat14

و آیدی salamat14@

آنارشیسم در فلسفۀ سیاسی :: سهیلا ناصری

نقبی بر فلسفه آنارشیسم

درک آموزه های فلسفه سیاسی نیازمند درک بزنگاه تاریخی و شرایط ویژه ای است که اندیشمندان را مجاب به خلق پیامد دیگری در حوزه دانش و اندیشه می کند. به رغم این که بسیاری از این نگرش ها و فلسفه ها پس از مدتی از اوج افتاده اند، اما با نسبی گرایی که در حوزه دانش سراغ داریم، به جرئت می توان اذعان کرد که هر ایده ای بخشی از آموزه های حقیقی را منعکس می کند. باور بر این که تمامی ابعاد یک نظریه بدون هیچ زایدی می تواند تعبییر کننده پریشان خاطری های نامکشوف علمی باشد، نمی تواند درست باشد، دقیق آن است که هر نظریه ای تنها می تواند بخشی از حقایق را به تصویر کشیده و می شود در آن حوزه از آن سود جست. بنا بر این هیچ نظریه ای در حوزه فلسفه علوم نه بی اساس و به دردناخور و نه بدون کم و کاست و بروبرگرد با همه هستی اش قابل انطباق است، تنها با کلکسیونی از نظریه ها است که می توان به ابعاد پیچیده مسایل و پدیده های اجتماعی جان تازه ای بخشید و شیوه ی نوینی در توضیح و تبیین پدیده های اجتماعی مترتب کرد. در سالهای اخیر علوم میان رشته ای از رشد چشم گیری برخوردار شده است، یک دلیل این امر می تواند نهفته در این باشد که دستاورد علوم میان رشته ای در تحقق ایده های علمی و عملی بشر کارایی فوق العاده ای داشته است. در این نوشته تلاش بر آن است که نقبی بر فلسفه آنارشیسم زده شود.

واژه یونانی آنارشی ، ریشه‌ای دو بخشی دارد که به معنای فقدان حاکم ترجمه می شود. از این روی ، آنارشی به معنی وضعیتی فاقد حاکم میباشد. از نظر لغوی آنارشیسم آموزه‌ای مبنی بر این اعتقاد است که اکثر مشکلات اجتماعی ، ناشی از وجود حکومت بوده و در مقابل آن به‌عنوان بدیل ، تعداد بسیاری از اشکال تشکیلات داوطلبانه اجتماعی وجود دارند. آنارشیسم در ادبیات سیاسی به معنای نظام اجتماعی و سیاسی بدون دولت است . به بیان بهتر جامعه ای که به هرشکلی با نظم معطوف به دولت در تعارض قرار دارد و مقابله می شود آنارشیست حاکم است. چنان جامعه ای به طور کلی جامعه‌ای است فاقد هرگونه ساختار طبقاتی و بنیان های حکومتی. سخن از جامعه بدون نظام حکومتی، لزوما سخن از جامعه بدون نظم نیست. نظمی حاکم در جامعه آنارشیستی برگرفته از تغییرات و چارچوبهای غیر دولتی است. بنا براین در جامعه آنارشیستی نظم حاکم است اما نه نظم معطوف به عمل دولت. گرانیگاه بحث آنارشیست های این است که با نظم دولتی مبارزه می شود. نظم معطوف به دولت از نظر آنارشیست ها، غیر واقعی، تصنعی واجباری است. بنای اجباری چون باوری زود شکنی است که با جریان امواج سهمگین حرکت های طبیعت گرایانه مردم فرو می ریزد. این ایده آنارشیست ها هرگز درعمل تحقق نیافت و ما همواره شاهد حضور دولت ها در درزانانی تاریخ بشری بوده ایم. تنها تغییری که می توان از آن در مورد دولت سخن گفت این است که دولت ها در پرتو زمان و با اقتضای حوادث و شرایط خود را متحول ساخته اند. این تحول سبب انعطاف پذیری بیشتر دولت و ماندگاری فزون تریا شده است. دولت بزرگ، دولت حد اقل، دولت رفاه، دولت مشروطه، دولت مطلقه و تعابیری از این قبیل ناشی و حاکی از انعطاف پذیری دولت است.

از نظر فرهنگی، آنارشیسم نامی است که به یک مسلک یا نظریه زندگی و اداره کردن جامعه اطلاق میشود که تحت آن جامعه بدون دولت تصور می‌گردد. هماهنگی در چنین جامعه‌ای نه از طریق اطاعت از قانون یا فرمانبرداری از قوه حاکمه بلکه از طریق توافقات آزاد بین گروهها، ممالک و حرفه های گوناگون که آزادانه به خاطر تولید و مصرف و همچنین برای ارضای انواع بی شمار نیازها وآرزوها تشکیل شده‌اند تامین می‌شود. در جامعه‌ای که در این راستا ساخته می‌شود اتحادات ارادی که اکنون در حال فرا گرفتن همه حوزه‌های فعالیت بشری هستند وسعت گسترده تری خواهند گرفت تا آنجا که جانشین دولت و همه کارکردهای آن خواهند شد. این اتحادات ارادی نماینده شبکه درهم تنیده‌ای است که از تعداد زیادی گروه و اتحادیه محلی، منطقه‌ای، ملی و بین المللی موقت یا کم و بیش دائم با اندازه‌ها و درجات مختلف برای انواع مقاصد تشکیل شده‌است. تولید، مصرف و تبادل، ارتباطات، بهداشت، آموزش، امنیت متقابل، دفاع از ملک و غیره؛ و ازطرف دیگر برای ارضای نیازهای روزافزون علمی، هنری، ادبی و اجتماعی تشکیل شده‌اند. علاوه براین چنین جامعه‌ای نماینده هیچ چیز تغیرناپذیری نیست. در مقابل- همانطور که در مقیاس بزرگ در حیات آلی دیده می‌شود- هماهنگی، ناشی ازسازش و بازسازش متغیر موازنات بین شماری از نیروها و تاثیرات است، و این سازش آسانتر به دست می‌آید اگر هیچکدام از نیروها ازحمایت خاص دولت بهره نبرند. اگر جامعه بر این اصول سامان گیرد، بشر نه دراعمال آزادانه قدرتش در کارهای خلاق به خاطر انحصار سرمایه داری که توسط دولت برقرار می‌شود محدود خواهد گشت؛ نه دراعمال اراده اش به خاطر ترس از تنبیه یا فرمانبرداری از عناصر فردی یا متافیزیکی محدود خواهد گشت – که هر دو محدودیت به کاستی ابتکار وپستی ذهن می‌انجامند.

به رغم وجود تعابیر و تئوریزه سازی های فوق، آنارشیسم به عنوان یک نظام سیاسی، نه تنها هنوز جای پای آن چنانی نیافته است که حتی قادر نبوده است از جهت تئوریک خود را مانند نظریه های رقیب سازمان بخشد. چنین چالشی در وهله اول ناشی از تحکیم حاکمیت دولت و لزوم حضور آن در سامان اجتماعی مدرن، و از سوی دیگر در بافت های ناپویای نفس سیستم آنارشیستی بر می گردد. همان گونه که گفتیم، دولت ها به نظم خود سامانی تبدیل شده است که با وصف دیگردیسی های بنیادین در حیات اجتماعی، هنوز به عنوان سامان و انگاره برتر اجتماعی حکومت می کند.

با ظهور ایده آنارشیسمی، مکاتب و نظریه های موازی واکنش های متفاوت نشان دادند، یکی از این نظریه ها، نظام مبتنی بر ایده های مارکس بود. بر این اساس چون آنارشیستها با نفی دولت و حزب و دیکتاتوری پرلتاریا مهمترین هدف و آرزوی مارکسیستها یعنی کسب قدرت سیاسی را زیر علامت سؤآل برده اند مارکسیستها نیز در کنار مطبوعات بورژوایی برای انتقامگیری، آنارشیستها را در هر فرصت ممکن هرج و مرج طلب معرفی کرده و می کنند و یا به تمسخر میگیرند. همچنین میان آنارشیست ها و سنت های پایدار دیگر مانند لیبرالیسم نیز ناهمخوانی فراوانی وجود دارد.

سخن نهایی این که امروزه نسبت دادن آنارشیست به کس یا گروهی نوعی اهانت تلقی می شود و وقتی کسی می خواهد مخالفین را متهم کند و یا جامعه ای که دولت در آن ناتوان از تامین امنیت است، آنارشیست گفته می شود. برخی وضعیت فعلی در افغانستان و حاکمیت ناگسترده دولت را نوعی آنارشیسم به حساب می آورند، اما واقعیت امر این است که چنین دورانی هیچ شاخصه ای از مبارزه معطوف به نظم دولت را در بر ندارد. طالبان اگرچه مخالف نظام فعلی هستند وبا آن مبارزه می کند، اما خود خواهان نظم بخشی جامعه با حاکمیت دولتی از نوع شریعت اند، نه خواهان نظم بدون دولت.

منبع: روزنامه افغانستان

شالوده های فلسفه نوافلاطونی :: نسترن میرزایی

در اواخر دوره امپراتوری روم و فلسفه اروپای مسیحی تا قرن سیزدهم میلادی، فلسفه ای مطرح گشت که اخت شدن و درک آن نیازمند تقلای قوای ذهنی است، این فلسفه حاصل جو عمومی و اوضاع خاصی که به دلایل سیاسی بر جامعه غرب حاکم گشته بود و هم اکنون به فلسفه نوافلاطونی مشهور است، آمیزه ای از نظام های فلسفی پیش از خود، جز فلسفه اپیکوری است، از این رو فلسفه جدیدی به حساب نمی آید، بلکه ترکیبی از آموزه های فلسفه باستان جز نظریات مکتب اپیکوری است.

فلسفه نوافلاطونی

کهن ترین اثری که بیان فلسفه نوافلاطونی است، مجموعه رساله هایی است که فلوطین نوشته و شاگردش آن را تدوین کرده است. نام این مجموعه نه گانه ها است. با خواندن این کتاب در می یابیم که چرا فلوطین یکی از پر تاثیرترین فیلسوفان بوده است. قرن سوم میلادی عصر ویرانی کامل امپراتوری روم است. تفکر عمومی جامعه، که آشوب و انحطاط آن را فرا گرفته بود، چیزی جز نا امیدی و بیزاری نبود. چاره رهایی از این اوضاع و اندیشه های پوچ گرا، فلسفه‌ای بود که عالم حقیقی را قلمرو زیبایی و نظم نشان می داد که انسان با تلاش اخلاقی و کوشش فکری می توانست به این عالم حقیقی دست یابد. این چکیده فلسفه مابعد‌الطبیعی فلوطین و علت تاثیر گسترده آن بود.
برداشت مسیحی از چیستی واقعیت تا اندازه زیادی برگرفته از فلسفه نوافلاطونی است. بویژه مفهوم عالم حقیقی در این فلسفه، همان ملکوت آسمان مسیحی و نقطه مقابل دنیای مادی است. این دنیا خانه غم و ناامیدی است ولی عالم حقیقی منزل امید و شادی است. این دیدگاه مستقیماً از فلسفه فلوطین گرفته شده است.‏ فلسفه فلوطین به پرسش اساسی مابعد الطبیعی در باب چیستی هستی پرداخته است. و به چنین تعریفی پرداخته است: فراسوی همه چیز و جهان مادی، “احد” است و تمام هستی از او صادر می شود، معرفت احد معرفت به خود است. عقل، نفس و انسان از او صادر می‌شود و شر حاصل کم و کاستی هایی است که در دنیای مادی وجود دارد. از دید مردم غرب فلوطین یگانه و بارزی از آمیختگی مابعد الطبیعه و عرفان است.
فلسفه فلوطین در عمق نظام فلسفی بس زیبایش روی از این جهان نتافته است، بلکه درصد ستردن ظلمت و آلودگی از آن بوده است. اما در خصوص برتری جهان دیگر آن قدر اصرار ورزیده است که زیبایی و نکویی اش را با چنان شور و اغراقی تعریف می نماید که به نظر پیروانش موضوعی را که در عرصه تفکر طرح کرده که آنها را به عالمی ورای ظلمت و فساد وجود دنیاییشان برکشیده است.
فلسفه نوافلاطونی که به عنوان مکتبی که در میان مردم از نفوذ برخوردار بود، همه عناصر دین را داشت، جز خدا. و آن گاه که مسیحت این کاستی را جبران کرد، پیوند این دو، تومار همه فلسفه های باستان را پیچید و نزدیک به هزار سال به عنوان تنها حقیقت بر اندیشه انسان غربی حکم راند. در حقیقت فلسفه نوافلاطونی از بخش بزرگی از آنچه به نظر ما در فلسفه یونان و بویژه در فلسفه افلاطون ارزشمند است، یعنی از فلسفه ای که نوافلاطونیان به زعم خود در اصل به زنده ساختن آن اهتمام کرده بودند، غفلت ورزیده است. نظریه مثل افلاطون و گرایش او به عرفان تقریباً تنها چیزی است که نوافلاطونیان از افلاطون گرفتند. دیالکتیک افلاطون، بحث او درباره چیستی فضیلت و تحلیلش از مفاهیم، در فلسفه نوافلاطونی نادیده گرفته شده است.
شکاکیت فلسفه یونانی که پیشینه اش به کسنوفانس باز می‌گردد و گاه ارزشمند ترین بنیاد فلسفه جلوه می کند، همچنان که به یقین امروزی ترین رهاورد فکری یونانیان است، هیچ جایی در فلسفه نو افلاطونی ندارد. با توجه به این واقعیت‌‌ها می توان دید که واپسین فلسفه دوره باستان در اصل چیزی جز تعلق خاطرهای آن جهانی افلاطون و پافشاری در رسیدن به بی نیازی در دنیای آکنده از شر نیست. و این دو از ویژگی های جنبش های فلسفی پس از ارسطو است که در فلسفه نوافلاطونی به حد افراط رسیده است.‏

منابع:‏
کلیات تاریخ فلسفه به زبان ساده، دکتر ملیحه صابری نجف آبادی، تهران: انتشارات سمت: ۱۳۸۹.
سیر تاریخی اندیشه های سیاسی در غرب (از افلاطون تا نیچه)، دکتر احمد بخشایشی اردستانی، تهران: انتشارات آوای نور، چاپ چهارم ۱۳۸۸.
سیر اندیشه فلسفی در غرب، دکتر فاطمه زیباکلام، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم ۱۳۸۵.
تاریخ فلسفه سیاسی غرب (از آغاز تا پایان سده های میانه)، دکتر عبدالرحمن عالم، تهران: وزارت امور خارجه، موسسه چاپ و انتشارات، چاپ دوم ۱۳۷۸.
سرگذشت فلسفه، برایان مگی، مترجم: حسن کامشاد، تهران: نشر نی.
تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل، مترجم: نجف دریابندری، تهران: پرواز، ۱۳۶۵.

منبع: روزنامه رسالت

سیاست به بیان خالق لویاتان :: کبری مجیدی بیدگلی

امروزه بیشترین شهرت توماس هابز، اندیشمند قرن هفدهم میلادی به خاطر فلسفه سیاسی ای است که در اثرش به نام لویاتان (Leviathan) تجسم یافته است.
اساسا نهضت جدیدی که پس از پایان سلطه فلسفه مدرسی یا اسکولاستیک در اروپا رفته رفته شکل مدرنیته سیاسی به خود گرفت، مرهون شخصیت انگلیسی توماس هابز است. این شخصیت به شالوده اصلی مدرنیته سیاسی مبنی بر احترام به مالکیت شخصی، آزادی تجارت، آزادی مذهب و توجه به طبقه متوسط رسید. هابز دارای شخصیت غیردوست داشتنی و طرفدار حکومت استبدادی بود. در این مقاله نویسنده به بررسی انواع حکومت، حق طبیعی و چگونگی تشکیل حکومت از نگاه هابز پرداخته است.
هابز معتقد است نماینده ای را که مردم با او عقد قرارداد می کنند، یا یک نفر است یا چند نفر. اگر چند تن باشند، یا انجمن همه افراد یا انجمن تعدادی از آنهاست. هنگامی که نماینده یک نفر است، حکومت سلطنتی است و وقتی انجمن همه مردم باشد، حکومت کشور، دموکراسی یا حکومت ملی است و چنانچه انجمن متشکل از گروهی از مردم باشد، آنگاه شکل حکومت، اشرافی است.
(راسل،۱۱۲) اصولا حکومت محدود به حکومت یک نفر نیست، بلکه هر نوع حکومتی که بتواند صلح را برقرار سازد، مفید است.
پارلمان هم می تواند نقش حاکم را داشته باشد به شرط این که خودش قانون را وضع کند و خودش هم آن را اجرا نماید. از نظر هابز از آنجا که وجود هرگونه حکومت خودکامه ای واقعا بهتر از یک جنگ داخلی است و تقریبا همه حکومت های خودکامه، استعداد انحلال و فروپاشی را دارند پس باید از یک اقتدار سیاسی خودکامه تبعیت کنند. ثبات موجود نیازمند این است که مردم از هر نوع اقدامی که منجر به تضعیف این رژیم می شود خودداری نمایند، بویژه هابز تلاش کرد تا رابطه متقابل بین فرمانبرداری سیاسی و صلح را نشان دهد.
اما پیشنهاد خود هابز این بود که سلطنت در دست یک نفر (پادشاه) باشد. او طرفدار و مدافع حکومت مونارشی و مطلق است ؛ اما این دفاع متفاوت از دفاع چاپلوسان و متملقین از مستبدان است.
اولا او معتقد است افراد با هم مساویند و ثانیا او احترامی نسبت به حکومت مطلق قائل نیست و تشکیلش را تنها به علت اجبار می داند: «دولت یک لویاتان غول دریایی است و هیچ کس لویاتان را دوست نداشته و به آن احترام نمی گذارد.» (لویاتان، ۲۶۱) هابز برای گفته خود دلیل می آورد.
اول: چنانچه حکومت در دست گروهی باشد، محتمل است که گروه حاکمه با خود درگیری و منازعه داشته باشند و تضاد در میان آنها پدید آید که در این صورت چاره ای نخواهد ماند جز این که قدرت اجرایی بین آنها تقسیم شود. اما چنانچه حکومت در دست پادشاه باشد، تقسیم قدرت امری محال است.
دوم: اگر حکومت در دست گروه باشد، ممکن است اسرار و رموز را هویدا کنند. اگر این اسرار فاش شوند، احتمال بروز خطر و جنگ و درگیری در میان مردم وجود دارد، لیکن پادشاه می تواند رموز و اسرار خود را به راحتی نگهدارد و بروز ندهد.
سوم: «…تصمیمات متخذ از سوی پادشاه، فقط به اندازه طبیعت یک فرد انسان ناپایدار و متغیر است، اما در یک گروه این بی ثباتی و اختلاف رای و نظر به اندازه عدد آن افراد است…». (پاپکین، ۱۰۹)
به طور کلی هابز حکومت پادشاه همراه پارلمان را نامطلوب می داند؛ زیرا درگیری ها و مشاجره هایی که ممکن است بین حاکم و پارلمان رخ دهد را عاملی برای هرج و مرج می داند، چنانچه همین عامل در زمان هابز باعث اضمحلال جامعه انگلستان و وقوع جنگ های داخلی شده بود. هابز بین حکومت پادشاهی و پارلمانی، پادشاهی را ترجیح می دهد؛ زیرا می گوید: «درست است زمانی که منافع حاکم با مردم در تعارض است به صورت طبیعی حاکم منافع خود را در نظر می گیرد، ولی تک تک اعضای پارلمان هم همین کار را می کنند پس تعداد تضاد در حکومت مطلقه کمتر خواهد بود.» (۲۵۸، Briggs)
اختیارات حاکم
از دید هابز حکومت به این صورت انتخاب می شود که اکثریت، حاکمی را انتخاب می کنند ولی بعد از آن، حضور مردم در قدرت از بین می رود. حاکم مطلق انتخاب شده، اختیارات نامحدودی دارد و مهم ترین وظیفه اش حفظ امنیت و صلح است. حاکم حق سانسور هر نوع عقیده ای را دارد؛ زیرا نمی خواهد چندصدایی باعث تجزیه و انحطاط جامعه شود. هیچ سازمان و حزبی تایید نمی شوند بلکه تنها یک صدا باید باشد، آن هم مطابق میل حاکم گردد. قوه مقننه، مجریه و قضائیه به عهده حاکم است و مردم حق مخالفت و اعتراض ندارند. (راسل، ۱۱۵) در نظریه هابز این اندیشه نهفته است که تشخیص و تفکیک نظام های سیاسی معتبر و نیک از نظام های پادشاهی ناممکن است و نظام های آمیخته و ترکیبی هم نمی توانیم داشته باشیم.
در این زمینه می نویسد: «… حق مطلق فرمانروا یا مردم دارای حاکمیت این است که به هیچ محدودیت قانونی و اساسی تن در ندهند و به میل خود عمل کنند… و مردم با عقل و شعور را هم برحذر می دارد که در برابر اقدامات فرمانروا محدودیتی ایجاد نکنند؛ چرا که قانون طبیعی چنین حکم می کند. اما برای رعایت انصاف باید این نکته را هم بیفزاییم که این گونه نواقص اصلی و اساسی در نظریه حاکمیت، به درجات متفاوت در همه دیگر نظریه های مربوط به قانون طبیعی عمومی هم دیده می شود…» (اشتراوس، ۲۱۱).
وضع طبیعی
از ارکان اساسی برای فهم نظریات سیاسی هابز اصطلاح «وضع طبیعی» است که قبل از هابز بیشتر در الهیات مربوط به دین مسیح کاربرد داشت تا در فلسفه سیاسی. هابز معتقد است زندگی در وضع طبیعی، حالتی که دولت و قانونی در کار نباشد بالقوه حالت جنگ و نزاع داشت و جنگ همه علیه همه نمایان بود. همگان خواستار آن بودند که به هر طریق ممکن آسایش و رفاه و امنیت خود را تامین کنند و البته در خصوص اینها، که خود نیازی است طبیعی در وجود بشر، از نیاز به قدرت به جهت جامه عمل پوشیدن به آرزوها و تمایلات، بی نیاز نبود. میل عمومی و عموم آدمیان کسب قدرت بود و این خواهشی است که بنابر نظر هابز جز با مرگ فرو نمی نشیند.
قضاوت و داوری حاکم
از دیگر حقوق اجتناب ناپذیر شخص حاکم، قضاوت و داوری در میان مخالفان صلح و موجدان آن است. هنگامی که میان مردم اختلافی پیش آید، دخالت و قضاوت شخص حاکم، چاره ساز آن خواهد بود و این حق نیز برای او محفوظ است.
در اجتماع سیاسی متشکله، فرد باید بر این امر وقوف داشته باشد که حیطه و حوزه اختیارات او تا چه حد است و تا چه میزان عمل و فعل او در درون جامعه، دیگران را مورد تعرض و درازدستی قرار نمی دهد. آگاهی یافتن فرد بر این امر، توسط حاکم انجام خواهد شد. هابز معتقد بود ممکن است دول خارجی بنا بر دلایلی نسبت به اجتماع تازه تاسیس یافته، عداوت و دشمنی ورزند و درصدد حمله و تجاوز به آن برآیند. به گفته وی: «این که چه موقع جنگ به صلاح عموم است و چه میزان نیرو باید برای آن مقصود گردآوری کرد و چقدر باید پول و سلاح در اختیار جنگجویان قرار داد و برای تامین هزینه و مخارج آن تا چه میزان مالیات بر رعایا تحمیل کرد، بر عهده حاکم است و نه اتباع کشور.»
در وضع طبیعی، زندگی انسان در تنهایی، بینوایی و ددمنشی به کوتاهی می گذشت. هر انسان، انسان دیگر را دشمن خود می دانست و فی الواقع انسان گرگ انسان بود. اصولا تصور و درکی از عدالت و بی عدالتی و درستی و نادرستی وجود نداشت و قانون حاکم بر زندگی این بود که هر کس در حد توانایی خود، هر چه را که می تواند، بدست آورد و تا هر زمان هم که می تواند آن را حفظ کند. زور، اساس و پایه قانون حاکم بود و از فضایل آن دوران «زور و حیله گری» را می توان نام برد. (فروغی، ۲۹۴)
هابز در این که انسان خواستار آرامش و صلح است، شکی ندارد ولیکن معتقد است : «در وضع طبیعی ترس از دیگران، اشتیاق او به حفظ آنچه در اختیار دارد، تمایل خودخواهانه و حریصانه او به تحصیل چیزهای بیشتر، یعنی رغبت ها و نفرت های اصلی، وی را بر آن می دارد که همواره با همسایگان خود در ستیز باشد. از دید او جز ملاحظه شخصی، چیز دیگری نمی تواند انگیزه رفتار آدمی باشد، حتی اگر آدمی درک کند که بهترین راه منافع شخصی او، همکاری و تعاون با همنوعانش است، باز هم برای او فایده ای نخواهد داشت.» (لویاتان، ۲۷۷) زیرا به گفته او: «عقل انسان، در تحلیل نهایی، بنده و خدمتگزار شهوات اوست…».(۱۸۹، Kuhn)
در اندیشه هابز چنانچه کسانی خواهان یک چیز باشند، اما در عین حال امکان استفاده هر دو هم از آن ناممکن باشد، عداوت آنان آشکار خواهد شد و پایان این خواستن از میان برداشتن دیگران توسط شخص است تا هم به خواسته خود رسیده باشند و هم جان خود را محافظت کرده باشند. از این رو ترس از کشته شدن فرد را محتاط می کند. احتیاط ثمره برخورد میان قدرت طلبی و ترس از کشته شدن قهرآمیز بوده و حاکی از عدم اعتماد است. این مبارزه بنابر نظر هابز در وضع طبیعی مداومت دارد و تنها اصل هادی و راهنمای ما خودپایی یا «حفظ موجودیت خود» (Self preservation) است. (ریچارد تاک، ۱۱۸) هابز البته بین حقوق طبیعی (Rights of nature) و قوانین طبیعی (Laws of nature) تمایز قائل است و می گوید: «حقوق طبیعی، آزادی ای است که شخص در زندگی شخصی از آن بهره مند می شود تا هر گونه که خود ترجیح می دهد آن را برای منظور خود، اعمال کند. حق طبیعی که متفکران عموما آن را naturale می نامند، همان اختیار فرد در استفاده از قدرتش برای منظور خاصی است.
اما قانون طبیعی هابز ثمره برخورد میان قدرت طلبی و ترس از کشته شدن قهرآمیز است…».(۲۷۴، Briggs) او قانون طبیعی را به عنوان یک قاعده اخلاقی یا قانونی کلی تعریف می کند که به وسیله عقل کشف و دریافت می شود. کارکرد این قاعده این است که انسان را از ارتکاب عملی که منجر به نابودی یا جدا افتادنش از وسایل و لوازم خودپایی اش می شود، برحذر می دارد. بحث هابز در این باره دارای دو قسمت است: نخستین قسمت، این عقیده است که با پیروی از برخی قواعد (که هابز آنها را قوانین طبیعی می نامد) آدمیان می توانند در صلح و هماهنگی در کنار هم زندگی کنند؛ قسمت دوم این است که چون بیش از آن افراطکار و کوته بین هستیم که از قوانینی که خود اراده کرده ایم. پیروی کنیم، نیازمند قدرت حاکمه پراقتداری هستیم که آن قوانین را به زور به ما تحمیل کند. (جونز ۱۶۶)
قدرت حاکمه
نکته بعدی در مبحث دولت و سیاست این است که فرد حاکم چگونه به قدرت دست می یابد؟ هابز معتقد است برای دستیابی به قدرت حاکمه دو راه موجود است: راه اول استفاده از قدرت طبیعی است و راه دوم توافقی است که آدمیان میان خود دارند؛ مبنی بر این که با میل و طیب خاطر فرمان فرد یا انجمنی از افراد را بپذیرند با این منظور که فرد یا انجمن حامی و نگهبان آنان باشند.هابز راه اول را دولت اکتسابی و راه دوم را اجتماع سیاسی یا دولت تاسیسی نامگذاری می کند. با تشکیل دولت تاسیسی، لویاتان بزرگ پدید می آید که بنابر گفته هابز، ما صلح و امنیت خود را مدیون آن هستیم. (جونز ۱۶۸) کسانی که امکانات و قدرت خود را تحت اختیار حاکم قرار می دهند، پیمانی متقابل را بین خودشان منعقد می کنند که با پیمان های قبلی (چنانچه منعقد شده باشند) ارتباطی ندارد و پیمان های پیشین کان لم یکن تلقی می شوند. این افراد به دلیل پذیرش حاکمیت شخص حاکم (یا حاکمان)، موظفند پیمان را تا انتها بجا آورند و به اعمال و اندیشه های صادره از سوی حاکم (یا حاکمان) گردن نهند و قانونا قادر نخواهند بود بدون کسب اجازه و رضایت حاکم، پیمان جدیدی را منعقد کنند. از سویی چون حق حاکمیت ناشی از عقد قرارداد با رئیس یا روسا و با تک تک افراد نیست، بلکه ناشی از عقد پیمان خود افراد است، اعمال حکمران ناقض پیمان نخواهد بود و فرمانبری از او بر همگان واجب است و احدی قادر نیست خود را از قید تابعیت او برهاند. (عنایت ۱۱)

در نظام مورد نظر هابز، اکثریت، حاکم را بر سریر قدرت می نشانند و بنابراین اقلیت می بایست تن به رضایت و اطاعت از حاکم دهند؛ چراکه آنها با رضایت خود قدم به زندگی جمعی گذاشته اند، در غیر این صورت اکثریت حق تباه کردن آنها را دارند. همچنین حاکم دست به هر اقدامی بزند، نباید و نمی تواند به افراد تحت حاکمیت خویش آسیبی برساند. در میان حکومت شوندگان نیز کسی نمی تواند حاکم را متهم به ستمگری و ظلم پیشگی کند. (پاپکین ۱۹۵) در اندیشه هابز هدف از برقراری و تاسیس دولت، برقراری و ایجاد امنیت است.

منبع: روزنامه جام جم

سیر مدرنیسم در روزگار قاجار :: امیر نعمتی لیمایی

بررسی سهل انگارانه تاریخ ایران در روزگار قدرتمداری قاجاریان ممکن است به سادگی کاوشگر تاریخ را دچار اشتباه فاحش کند و موجب شود که جوینده تاریخ چنین گمان دارد که جامعه ایران عهد قاجار جامعه ای بسته، ایستا و عقب مانده به شمار میآمد که از سیر قهقرایی رو به تزایدی نیز برخوردار بوده است. البته با توجه به شکست های فاحش ایران در عرصه دیپلماسی، وادی سیاست و میدان نبرد، کشته شدن بزرگانی چون قائم مقام فراهانی و امیرکبیر، رواج گسترده خرافه پرستی و انواع و اقسام روش های رمالی و طالع بینی و فال گیری، رخ نمودن قحطی های فراوان و شایع گشتن افزون بیماری های مسری و ده ها دلیل مشابه دیگر به یک جستجوگر عرصه تاریخ این اجازه را میدهد تا در تحلیل خویش جامعه ایران آن عهد را جامعهای راکد و ایستا قلمداد کند. با این وجود، بازبینی دقیق و واکاوی نقادانه منابع تاریخی دوران قاجاری اثبات مینماید که ایران آن عصر تا بدان حد که به طور عام پنداشته میشود نیز صامت، ثابت، بدون تغییر، بی تحول و دور از دگرگونی نبوده است. شاید حتی بتوان تعبیر صادق زیباکلام در کتاب، سنت و مدرنیته، را که بیان داشته است تغییر و تحولات رخ داده در روزگار قاجار، ایران قاجاری را واجد پویایی خاص نموده بود درست دانست.
آنچه روشن است، از مهمترین جریان هایی که در عصر قاجارها به وجود آمد فکر تغییر و اندیشه نوین مبتنی بر اصلاحات بود. درحقیقت، آنچه موجب پدیدار گشتن این جریان شد بروز شرایط خاص بود که لزوم بازسازی و اصلاح را میطلبید. عواملی چون تماس با غرب، تاثیر حضور استعمار، انسجام اجتماعی در قالب شکل گیری طبقات نوین، اشاعه فکر نو و درخواست استمرار تغییرات، مسافرت رجال و دانشجویان به فرنگ و انتقال مشاهدات به هموطنان، ورود پدیده های جدید تکنیکی، فنی، فرهنگی (تلگراف، روزنامه، مدرسه و…) ، به خصوص طرح آرای اندیشمندان و خردورزان اروپایی در مورد آزادی، برابری، سوسیالیسم، قانون مدنی و مشروطیت سبب شد تا موجی از داخل و خارج نظام قاجار برای انجام تغییرات گسترده به پا خیزد. چنین به نظر میآید که بروز این شرایط خاص که به تعبیری میتوان آن را با مفهوم مدرنیسم و ورود مدرنیته به ایران یکسان پنداشت سببی بر آن شد تا برخی رجال آگاه تر پی ببرند که جامعه شان چه میزان عقب مانده میباشد و در جوامع دیگر چه تغییر و تحولاتی رخ داده است و در نتیجه رویای اصلاح و خیال تحول را در سر بپروانند.

سنت گرایی و نوگرایی در روزگار قاجار
بر ایران سده نوزدهم و مقارن عصر مشروطه، پادشاهان قاجار در راس الیگارشی حاکم قرار داشتند و زمامدار مطلق بودند. حکم این پادشاهان همچون قانون، کلامشان حق، اراده شان مطلق، عقلشان بالاتر از همگان، منویاتشان لازم الاطاعه، رایشان ثاقب و وجود مبارکشان نیز درحقیقت ظل الله یا سایه خدا بر روی زمین بود که هر جنبندهای به زیر آن پناه میبرد. به تعبیری دیگر توده مردم رعیت به شمار میآمدند و تنها انتظاری که از آنان میرفت آن بود که همچون گله گوسفند از شبان خود یعنی قبله عالم تبعیت کنند، هرچند، به تعبیر حمید مشعوف، نویسنده کتاب وزارت و وزیران اعظم در دوره قاجار، در بیشتر اوقات پادشاهان قاجاری نه تنها شبانی نمی کردند بلکه خود گرگ گله به شمار میآمدند. بایسته یادکرد است، که سیاحان و جهانگردان اروپایی آن روزگار بر این نظر بودند که شاهان قاجاری به سبب داشتن قدرت مطلق بر جامعه تسلط داشتند، اما در واقع سلطه شاهان قاجار بر جامعه همانگونه که یرواند آبراهامیان، مولف کتاب ایران بین دو انقلاب، نیز اذعان داشته است نه به دلیل توانمندی آنان بلکه ناشی از ناتوانی چشمگیر جامعه سنتی ایران آن عهد بود.
از دیگر سوی، اهمیت دین و روحانیت به عنوان متولیان آن در جامعه آن زمان ایران در حد اعلی درجه بود. اهمیت علمای آن عهد از این جهت که هم امور مذهبی، هم کار قضاوت و همچنین وظیفه آموزش و پرورش بر عهده آنان بود کاملا بارز و مشهود است. بایسته و شایسته است یاد شود این روحانیت خود در آستانه مشروطه از لحاظ طیف به سه گروه تقسیم شدند:
۱- روحانیان دارای اعتقاد سنتی و افکار متعارف.
۲- روحانیان با افکار و روحیات جدید متاثر از جریان احیا» و اصلاح دینی.
۳- روحانیان داری اندیشهها و روحیات آزادی خواهی و ترقی خواهی اقتباس شده از غرب.
به هر ترتیب، آنچه روشن است، ایران آن عهد جامعهای سنتی بود که به لحاظ اقتصادی بسیار فقیر، ضعیف و عقب مانده، به لحاظ ارتباطات پراکنده و بدون ارتباط و به لحاظ اجتماعی در تجارت، سیاست، روابط بین الملل، علم و فرهنگ از مابقی جهان منفک و منقطع به شمار میآمد، با این وجود، چندی نپایید که اوضاع رو به دگرگونی نهاد و ندای نوگرایی و اصلاح طلبی هر روز رساتر از روز پیشین طنین افکن گردید. در حقیقت، شاید بتوان گفت نقطه صفر دوران مدرنیته در ایران با حکومت قاجارها همزمان شد. شکست های تحقیرآمیز و غم انگیز ایران از روس ها و در پی آن امضای قراردادهای ننگین گلستان و ترکمان چای و همچنین توجه بسیار انگلیسیها به ایران که دروازه ورود به مستعمره ارزشمندش، هندوستان، به شمار میآمد سبب شد اندک اندک دربهای ایران که در آن زمان هنوز در دوره به اصطلاح فئودالیسم آسیایی خود به سر میبرد به روی مدرنیته گشوده شود.
شایان توجه است، براساس آنچه منابع تاریخی روزگار قدتمداری قاجارها به دست میدهند نخستین نجواهای مرتبط با مدرنیسم و اولین نواهای مربوط به نواندیشی از اندرون حکومت مستبد و به شدت سنتی قاجار به گوش عامه رسید !

نواندیشی حکومتی
اسناد به جای مانده از آن روزگاران خاطرنشان میسازند نخستین شخص که ضرورت نواندیشی، نوگرایی و اصلاحات را دریافت، عباس میرزا، پسر و ولیعهد فتحعلی شاه قاجار بود. عباس میرزا که فرماندهی سپاهیان ایرانی را بر عهده داشت پس از شکستهای سنگین نظامیایران از روسها در اندیشه یافتن علل شکست با وجود دلاوریها و رشادتهای لشگریان ایران برآمد و دریافت که عامل اصلی شکست نه در کم کاری سربازان ایرانی بلکه در اندیشههای نوین نظامی، رشد تکنولوژی و مشابه اینها در میان روسها است. او دریافت که نوع جنگ ها دیگر عوض شده است، نبرد مقولاتی همچون طرح، نقشه، استراتژی، لجستیک، توپخانه، یونیفرم، پشتیبانی و سازمان نظامیمدرن و متحول خاص خود را میطلبد، بنابراین با کمک فرانسویان درصدد ایجاد قوای نظامی مدرنی به نام نظام جدید برآمد. وی برای این نظام جدید نیازمند اسلحه بود و در پی تامین اسلحه ناگزیر بود کارخانههایی بنیان نهد. در این هنگام بود که دریافت پیش نیاز ایجاد صنعت پدیدهای به نام دانش است. بدین ترتیب او نخستین دسته از دانشجویان ایرانی را برای فراگیری علوم و فنون نوین روانه اروپا ساخت. عباس میرزا همچنین در مطبوعات انگلستان به جهت آنکه متخصصان و کارشناسان کشاورزی بتوانند به ایران آمده و در منطقه مهاباد «مستعمره نشین» ایجاد نمایند اعلام آگهی داد ! وی همچنین تلاش پیشه ساخت تا در تبریز توسط میسیونرهای مذهبی یک مدرسه جدید ایجاد نماید تا مسلمانان و مسیحیان با هم در آنجا به تحصیل بپردازند. عباس میرزا، نخستین روزنامه ایران را به نام، کاغذ اخبار، نیز انتشار داد. با این وجود شاهزادگان که اصلاحات او را مترادف با قدرت یافتن و محبوبیتش میدیدند با وی به مخالفت برخاستند. دستهای نیز به مخالفت با عباس میرزا از ناحیه مذهب برخاستند و از دین «به عنوان محمل و ابزاری جهت حمله به نوگرایی «و مخالفت با او استفاده کردند. درحقیقت، این مورد را شاید بتوان نخستین میدانی در عهد قاجار برشمرد که مصاف و تقابل سنت و مدرنیته در آن رخ داده است. چنانکه مخالفان عباس میرزا میگفتند «او فرنگی شده است و چکمه فرنگی میپوشد» و بیان میداشتند او «مسیحی است و میخواهد پیش مسیحیان خودشیرینی کند و به همین جهت آداب و رسوم مسیحیان را رواج میدهد».
به هر ترتیب، با آنکه عباس میرزا با مرگ زودرس خود چهره در نقاب خاک کشید و نظام جدیدش نیز به خاک سپرده شد، اصلاحات و نوگرایی از سوی میرزا ابوالقاسم قائم مقام، پیشکار عباس میرزا و صدراعظم محمدشاه قاجار، از سرگرفته شد. قائم مقام حتی در نگارش نثر پارسی نیز تلاش نمود با ساده نویسی دگرگونی ایجاد نماید و با خارج کردن صنایعی ادبی چون استعاره، تشبیه، کنایه و… از نثر پارسی آن را قابل فهم برای همگان نه فقط صاحبان کمال نماید. با این وجود پیشروی او به سوی مدرنیسم در اندک زمانی از سوی فرصتطلبان سودجویی که نفع خود را در ثابت قدم ماندن در سنت میدیدند متوقف شد و خودش نیز کشته گرایش و میلش به نواندیشی و نوگرایی شد.
نوگرا و نواندیش بعدی که تکاپوی بسیار در جهت اصلاحات پیشه ساخت میرزا تقی خان فراهانی نامور به امیرکبیر بود.
امیرکبیر در طی حدود سه سال صدارت خویش اقدامات اصلاحی مهمی را آغاز کرد، اصلاح تشکیلات اداری، براندازی شیوه خرید و فروش ایالات، اصلاح نظام ارتش، سروسامان دادن به امور مالیه و خزانه، کاهش دادن مواجب و مستمری های شاهزادگان، درباریان، دیوانیان و روحانیان، تفکیک امور عرفی از امور شرعی، مبارزه با رشوه خواری، دزدی و پیشکش حکام و دیوانیان، راه اندازی چاپارخانه و پست جدید، تاسیس مدرسه دارالفنون، تاسیس صنایع جدید و از جمله پارچه بافی، تولید توپ و سلاحهای سبک، استخراج معادن، محدود ساختن آزادی واردات برای حمایت از تولیدکنندگان داخلی و تاسیس روزنامه وقایع اتفاقیه تنها نمونههایی از نوگراییهای او محسوب میشوند.
فریدون آدمیت که ارزنده ترین کار تاریخی را در مورد امیرکبیر انجام داده است اذعان میدارد که «اهمیت مقام تاریخی امیر به سه چیز است: نوآوری در راه نشر فرهنگ و صنعت جدید، پاسداری هویت ملی و استقلال سیاسی ایران در مقابله با تعرض غربی، اصلاحات سیاسی مملکتی و مبارزه با فساد اخلاق مدنی». با تمام این اوصاف، اصلاحات و نوآوری های امیرکبیر نیز با مخالفت گروه هایی که اقدامات او موجب زیان آنها شده بود مواجه گشت و او نیز بر اثر دسیسههای مجموعهای از عناصر درباری، تعدادی سران قبایل و استعمارگران اروپایی به فرمان ناصرالدین شاه جوان و خام کشته شد. بایسته است یاد گردد اگرچه منابع تاریخی به اصلاحات دوره ناصری و رغبت ناصرالدین شاه برای انجام اصلاحات اشاره داشته اند، اما میبایست توجه کرد که ناصرالدین شاه در تمام مدت سلطنت خود به هیچ وجه حاضر نبود اندکی از اقتدار و سلطه سنتی و خودمختاری حکومت استبدادی خویش بکاهد و برای از میان برداشتن هر چیزی که منافی منافع شخصی او بود از هیچ تلاشی رویگردان نمی شد.
با سقوط امیرکبیر برای یک دوره طولانی تا به روزگار روی کارآمدن میرزا حسین خان سپهسالار پرونده اصلاحات به تقریب بسته شد.
اما نیازمند یادکرد است که تا این زمان کانون اصلی اندیشههای اصلاح طلبانه و تفکرات نوگرایانه در خود دستگاه حکومت به وجود آمده بود، آنچه روشن است، اصلاحات مختصر عباس میرزا و شروع به بازسازی ارتش و اعزام دانشجو به فرنگ و دیگر جنبهها و به دنبالش اصلاحات قائم مقام، امیرکبیر و سایر اقدامات نوگرایانه بیش از آنکه باعث تقویت سلطنت شود موجب افزایش تقاضا برای اصلاحات بیشتر در کشور شد و در نتیجه نجواهای درخواست انجام تغییرات گسترده از خارج نظام نیز به گوش رسید.

نواندیشی غیر حکومتی
براساس آنچه از تاریخ نوشتههای روزگار قاجار بر میآید روشنفکران یا تجددطلبان کسانی بودند که ندای اصلاحات و نوای نوگرایی را با صدای بلند در ایران سردادند. این روشنفکران را میتوان به دو دسته روشنفکران ملی گرا و متجدد (عمدتا تحصیلکرده فرنگ) و روشنفکران مذهبی (عمدتا روحانیان) تقسیم و تفکیک کرد. با تمام این احوال نباید فراموش کرد که در بررسی گرایش های کلی روشنفکران، تفاوت بین نوگرایی و غرب گرایی را هم باید لحاظ داشت، به ویژه آنکه به دلیل آشنایی اندیشمندان ایرانی با افکار و پدیدههای جدید از کانال تمدن غرب، گاه نوگرایی و مدرنیسم با غربزدگی و تقلید صرف درهم تنیده شده است.
به هر ترتیب، روشنفکرانی که مجذوب اندیشههایی چون لیبرالیسم یا آزادی جان و مال و قلم و بیان و اندیشه، سوسیالیسم یا حق شهروندی و رفاه عمومی، ناسیونالیسم یا وحدت ملت و متاثر از افکار روسو، هیوم، ولتر و دیگر متفکران غرب بودند، ابتدا با انتقادهای معمولی و سپس با چاپ کتابها و ایجاد انجمنها کوشیدند تا مردم را متوجه لزوم تغییرات اساسی در کشور سازند. دانشجویان و دانش آموختگان فرنگ همچون فتحعلی آخوندزاده، بنیانگذار ناسیونالیسم ایرانی، که یک آزادیخواه و سکولاریست به معنی غربی آن روز اروپا و پشتیبان گسترش تمدن و اصول پارلمانی غربی در ایران بود، میرزاصالح شیرازی، پایه گذار صنعت چاپ ایران، میرزا ملکم خان، ناشر روزنامه قانون و کسی که مقام او را برخی نویسندگان آن عهد و از جمله ناظم الاسلام کرمانی، نویسنده کتاب تاریخ بیداری ایرانیان، در بیداری مردم مانند ولتر، روسو و هوگو دانسته اند، آقاخان کرمانی، از تدوین کنندگان اندیشه ناسیونالیسم و یکی از سرسخت ترین منتقدان سنت به ویژه دین باوری و روحانیان شیعه، طالبوف، که به تعبیری نخستین مبدع نوعی، پروتستانیسم اسلامی، بود، میرزا حسن رشدیه، بنیانگذار نخستین مدرسه به سبک نوین، یوسف خان مستشارالدوله که آشتی دهنده مذهب به عنوان یکی از مظاهر سنت با نوگرایی و مدرنیته به شمار میرود، مجدالملک و فرخ خان غفاری و… از طریق طرح پیشرفتهای خارج از ایران و معرفی اندیشهها و تجلیات دموکراتیک، لیبرالیستی و سکولار توسط رسالهها یا سفرنامههای خود توانستند موجی را در کشور برانگیزانند. درواقع در همان حال که نفوذ اقتصادی غرب، بازاریان را در قالب طبقات متوسط متشکل میکرد، روشنفکران به عنوان یک قشر کوچک ولی پویا به این باور رسیدند که باید زنجیرهای استبداد سلطنتی، جزم اندیشی دینی و امپریالیسم خارجی را با سه کلید مشکل گشا (مشروطیت، سکولاریسم و ملی گرایی) از دست و پای ایرانیان بازکنند. البته این نکته را نباید از نظر دور داشت که راهکارهای این روشنفکران به مانند هدفهایشان یکسان نبود و به همین سبب و البته پارهای دلایل دیگر چون التقاط گری و عدم انسجام فکری و ناتوانی در درک شرایط خاص ایران یا تطبیق واقعیات موجود نتوانستند موفقیت فوق العادهای بیابند.
روحانیان و روشنفکران مذهبی به سان سیدجمال الدین اسدآبادی، بنیانگذار اندیشه پان اسلامیسم، شیخهادی نجم آبادی، عضو فعال انجمن پان اسلامیتهران، کسی که به اعتقاد بسیاری فراهم کننده بیداری ایران و نهضت اسلام بود و میرزا محمد حسین نائینی، نویسنده مهمترین و منظمترین کتاب پیرامون مشروطه، نیز درجهت تعامل و نزدیکی سنت و مدرنیته به کوشش پرداختند و آرایی را درخصوص تطبیق دین اسلام با خردورزی و علم، ناسیونالیسم با برادری دینی، همسویی دین و سیاست و تمایز تقلید از اقتباس مطرح کردند که بعدها افرادی چون شکیب ارسلان، رشیدرضا و ابن بادیس در جهان اسلام آن را دنبال کردند. ظاهرا روشنفکران مذهبی از روشنفکران تحصیلکرده غرب موفق تر بودند، زیرا سابقه فعالیت و نظریه پردازی فقها در امور سیاسی میتوانست روحانیت را در تطبیق آرای دینی با خواستههای زمان یاری دهد. البته در این میان رابطه سنتی مجتهدان و مقلدان و همچنین خوش چهره بودن علما در چالش با حاکمیت را نباید فراموش کرد.
بایسته است یاد شود، مجموعه عواملی دیگر نیز باعث وزش نسیم اصلاحات شد، عواملی چون تاثیر حضور استعمار، انسجام اجتماعی در قالب شکل گیری طبقات نوین، اشاعه افکار نو و درخواست استمرار تغییرات. در این میان نباید از کنار قیام تنباکو که در جریان آن گروه هایی از سنت گرایان و نوگرایان دست در دست یکدیگر نهاده و با واگذاری امتیازهای کلان اقتصادی به سرمایه داران غربی به مخالفت برخاسته و سبب شدند رژیم خودکامه شکست را پذیرا شود به آسانی گذر کرد، زیرا این جنبش عظیم اسباب تقویت اراده ملی را فراهم آورد. درحقیقت رشد شهرنشینی و تجارت و به دنبال آن ایجاد اقشار همبسته (اصناف، تجار و شهروندان) که دشمنی مشترک (دولت) و هدفی مشترک (آزادی) داشتند موجب شد تا در نخستین رویارویی با حکومت در قیام تنباکو، رمز پیروزی یعنی وحدت کلمه و همبستگی ملی شناخته شود و بورژوازی نوپا با احساس خوش غلبه بر استبداد دست به ادامه کار اصلاح زند تا بتواند در جایی از هرم اجتماعی و نظام سیاسی و مالی کشور آرام گیرد. در حقیقت، نتیجه نهایی تمام این حرکات اصلاحی و برآیند تمام تقابلها و تعاملهای سنت گرایان و نوگرایان و به ویژه جنبش تنباکو درک همبستگی ملی و رمز پیروزی بود و دستاوردهای مهمی نظیر قتل ناصرالدین شاه خودکامه، ایجاد انجمن های مخفی و پیوند مشارکتی بازرگانان، روحانیان و روشنفکران و شتاب بسیار بخشیدن به گام های اصلاحات را در پی داشت تا حدی که فریاد مشروطه خواهی سرداده شد که البته بحث و بررسی آن خود مجالی دیگر میطلبد.

منابع و ماخذ
۱- آبراهامیان، یرواند؛ ایران بین دو انقلاب، درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ولیلایی، چاپ پنجم، تهران: نشر نی، ۱۳۷۹
۲- آجودانی، ماشا» الله؛ یا مرگ یا تجدد؛ تهران: اختران، ۱۳۸۳
۳- آدمیت، فریدون؛ امیرکبیر و ایران؛ تهران: خوارزمی، ۲۵۳۵
۴- اقبال، عباس؛ میرزا تقی خان امیرکبیر؛ تهران: طوس، ۱۳۵۵
۵- الگار، حامد؛ دین و دولت در ایران، نقش علما در دوره قاجار؛ ترجمه ابوالقاسم سری، چاپ دوم، تهران: توس ۱۳۶۹
۶- الگار، حامد؛ نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت؛ ترجمه ابوالقاسم سری، چاپ دوم، تهران: توس، ۱۳۵۹
۷- جهانبگلو، رامین؛ ایران و مدرنیته؛ تهران: گفتار، ۱۳۸۰
۸- حائری، عبدالهادی؛ تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق؛ چاپ سوم، تهران امیرکبیر، ۱۳۸۱
۹- زرشناس، شهریار؛ تاملاتی درباره روشنفکری در ایران؛ تهران: برگ، ۱۳۷۳
۱۰- زیباکلام، صادق؛ سنت و مدرنیته، ریشه یابی علل ناکامیاصلاحات و نوسازی سیاسی در ایران عصر قاجار، تهران: روزنه، ۱۳۷۷
۱۱- زیبا کلام، صادق؛ ما چگونه ما شدیم، ریشه یابی علل عقبماندگی در ایران؛ چاپ چهاردهم، تهران: روزنه، ۱۳۸۵
۱۲- شمیم، علیاصغر؛ ایران در دوره سلطنت قاجار؛ چاپ دهم، تهران: مدبر، بی تا
۱۳- فراستخواه، مقصود؛ سرآغاز نواندیشی معاصر؛ تهران: شرکت سهامیانتشار، ۱۳۷۴
۱۴- فوران، جان؛ مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران از سال ۱۵۰۰ میلادی مطابق با ۸۷۹ شمسی تا انقلاب؛ ترجمه احمد تدین، تهران: خدمات فرهنگی رسا، ۱۳۷۷
۱۵- کرمانی، ناظم الاسلام؛ تاریخ بیداری ایرانیان؛ چاپ ششم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۱
۱۶- کسروی، احمد؛ تاریخ مشروطه ایران؛ جلد اول، چاپ شانزدهم، تهران: امیر کبیر، ۱۳۶۳
۱۷- گیلانی، سورنا؛ «نوگرایی و اصلاح طلبی در عصر قاجار»؛ روزنامه سرمایه، شماره ۲۲۰، ص۸
۱۸- مشعوف، حمید؛ وزارت و وزیران اعظم در دوره قاجار، جلد اول: بجنورد: دانشگاه آزاد اسلامی، ۱۳۸۳
۱۸- نعمتی لیمایی، امیر؛ «گسترش بیبرنامه اندیشه اصلاحگری در دوره قاجار، گفت وگو با دکتر حمید مشعوف»؛ روزنامه سرمایه، شماره ۲۲۰، ص۸
۱۹- ورهرام، غلامرضا؛ نظام سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در عصر قاجار؛ تهران: معین، ۱۳۸۵
منبع: روزنامه مرمسالاری ۲۲ مهر ۱۳۸۷

غرب زدگی از دیدگاه احمد فردید :: مهدی حکمت

یکی از مؤلفه‎های بررسی آموزه‎های هر اندیشمند و متفکری، اطلاع از شرایط و مقتضیات زمانه‎ای است که وی در آن زیسته است. این امر موجب می‎شود تا بتوان به‎درستی از دغدغه‎ اندیشمند آگاه شد و به گفتمان و دیسکورس ایشان، به نحو اجمال راه یافت.
اگر مشروطیت را زمان ارتباط با غرب بدانیم، شعار مشروطه‎خواهان حاکم بر آن دوره، از فرق سر تا ناخن پا، فرنگی شدن بود و روشنفکران از این دوره به بعد افرادی همچون میرزا آقاخان کرمانی، آخوندزاده و… را به‎عنوان مرجعیت فکری خوشان می‎دانستند. در حالی‎که افراد مذکور، ودایع و مآثر تاریخی خویش را اعم از تعالیم دینی و اسلامی و شرقی، پس می‎زدند و بدین ترتیب طومار تاریخ گذشته را به زعم خویش می‎بستند، در عوض به تاریخ موهوم غرب دل می‎بستند؛ آن هم غربی که جز تفاله ایسم‎ها و تصویری کاریکاتوری، چیزی نداشت. در چنین فضای فکری که حتی سخن از غرب، موجب وهن بود، دکتر فردید درصدد پرسش از ماهیت غرب و پرسش در باب وضعیت زبون‎اندیشی دوره معاصر، برآمد.
مرحوم سید احمد فردید از جمله اندیشمندان برجسته‎ای بود که با علم و آگاهی از نسبت میان ما و غرب، در جست‎وجوی راه برگشت به سنت اصیل بود.
در این میان او پیش از اثبات و تأسیس دوره‎ای جدید، خواستار نفی و سلب گفتمان مسلط بر این دوره آخرالزمان که او به غرب‎زدگی تعبیر می‎کرد، بر آمد.
پیش از تبیین آموزه غرب‎زدگی مرحوم فردید، مناسب است که غرب‎زدگی را از لسان مرحوم جلال آل‎احمد بیان کنیم. چون ادبیات ژورنالیستی، نخستین‎بار واژه غرب‎زدگی را از او شنیدند.
آل‎احمد در ابتدای کتاب غرب‎زدگی، در استفاده از واژه غرب‎زدگی خود را وامدار فردید می‎داند و صادقانه اشاره می‎کند که فهم او، متفاوت از فهم دکتر فردید است. آل‎احمد غرب‎زدگی را عبارت از شیفتگی و تقلید کورکورانه نسبت به ظواهر فرهنگ غرب سرمایه‎داری، یعنی اروپا و آمریکا می‎دانست، ولی وجه سوسیالیستی فرهنگ غرب را به‎شرطی که با میراث فرهنگ شرقی و بالاخص فرهنگ اسلامی منافات نداشته باشد، نه‎تنها خطر نمی‎دانست، بلکه نوش‎داروی شرق محتضر می‎دانست.
بدین صورت آل‎احمد راه نجات از حوالت تاریخی مغرب زمین را، دوری از تقلید کورکورانه از غرب سرمایه‎داری می‎دانست.
اما از منظر دکتر فردید، راه نجات از حوالت تاریخی زمانه ما که عبارت از غرب‎زدگی است، پناه بردن از این ایسم به ایسم دیگر نیست؛ چون همه ایسم‎های غربی سر و ته یک کرباس هستند. به نظر می‎رسد که آل‎احمد نتوانست به آموزه‎ اساسی فردید اشراف یابد و البته هرگز چنین ادعایی را نیز مطرح نکرد.
پیش از پرداختن به غرب‎زدگی از منظر سید احمد فردید، گفتمان ایشان نسبت به گفتمان جلال و دکتر شریعتی اهمیت به‎سزایی دارد و این اهمیت بدین دلیل است که به‎قول سید عباس معارف از شاگردان مبرز مرحوم فردید، مردم مسلمان ایران، غرب‎زدگی آل‎احمد را خواندند، ولی آن‎چه را که فهمیدند و دریافتند فردیدی بود، چراکه گفتند، «نه‎ شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی». پرواضح است که ذکر این موارد به‎معنای نادیده گرفتن نقش مرحوم آل‎احمد نیست. چون کشف فردید از سوی ایشان و آگاهی‎ها و عکس‎العمل‎های خاص او، نشان از آن دارد که جلال، نسبت به معاصران خویش برتر بود.
به‎نظر دکتر فردید، با ظهور یونان، شرق حقیقت، غروب می‎کند و غرب واقعیت، طلوع می‎کند. از این جهت هرچه از آن به بعد مشاهده می‎کنیم عبارت است از نیست‎انگاری بیشتر که این امر به زمانه ما می‎رسد تا در نهایت از سوی نیچه، مرگ خدا و از سوی فوکو مرگ انسان، طرح می‎شود. بر این اساس غرب مشتمل بر جهان کنونی است؛ هرچند که نحوه غربی بودن و به‎عبارت بهتر، غرب‎زدگی آن‎ها با هم متفاوت است.
از منظر دکتر فردید، شرق و غرب ظاهری را می‎توان به‎آسانی تمییز داد، اما آن‎چه مهم است باطن شرق است که عجالتا یک‎سره پنهان است. از این‎رو پرسش از حقیقت و باطن شرق، اهمیت دارد. شرقی که سرشار از کتب آسمانی و وحی الهی است؛ شرقی که مهد تفکر اصیل و فرهنگ وحیانی است. اما پرسش مهمتری که برمی‎خیزد این است که با توجه به شرایط کنونی که روز‎به‎روز، سیطره غرب فزونی می‎یابد، آیا اصلا امکان چنین پرسشی فراهم است؛ آیا می‎توان یک‎سره بدون توجه به غرب، سراغ تفکر شرقی رفت؟
در این‎جا دکتر فردید با الهام از «کلمه توحید» که در فرهنگ شیعی باعث مصونیت از عذاب الهی است، غرب را مورد واکاوی قرار می‎دهد؛ غربی که مدار تفکرش بر سوبژکتیویسم است و بر این اساس به‎نحو خودبنیادانه، عالم و آدم و خدا را تفسیر و تعبیر می‎کند. پس پیش از پرسش از حقیقت شرق، واقعیت غرب را می‎بایست به‎نحو سلبی، مورد پرسش قرار داد. دکتر فردید به مدد تفکر مارتین هیدگر، به‎سان مبدئی سلبی در تلاش برای درگذشتن از حوالت تاریخی غرب جدید، یعنی سوبژکتیویسم و خودبنیادی بود.
فردید پیش از سفر به اروپا، بسیاری از فیلسوفان بزرگ غرب همچون دکارت، کانت، فیشته، شلینگ، هگل، شوپنهاور، برگسون و… را به‎عنوان صدرنشینان تمدن غرب مورد نقد و بررسی قرار می‎داد و در این میان، مقالاتی را در نشریات آن زمان می‎نوشت. منتها وقتی به غرب رفت، طی هفت‎سالی که در آن‎جا بود به حقیقت و ماهیت فرهنگ و تمدن غرب پی‎برد و با عنایت به اتیمولوژی و مبادی اسم‎شناسی، اصطلاح غرب‎زدگی را وضع نمود. غرب‎زدگی از منظر دکتر فردید، عبارت از این است که بشر، زئوس‎زده است که در قرآن شده طاغوت و از همین جهت و با عنایت به مطالب پیشین از زمان یونان تاکنون، غرب‎زدگی همان طاغوت‎زدگی است؛ چون بنابر تحقیق دکتر فردید، طاغوت همان زئوس و نئوس یونانی است که با دئوس به لاتینی و دیو به فارسی و دو به سانسکریت هم‎ریشه است.
مرحوم سید احمد فردید، غرب‎زدگی را به سه نحوه تقسیم کرده است:

۱.
الف- غرب‎زدگی غیر مضاعف: نیست‎انگاری حق و غفلت از حقیقت وجود بدون آن‎که دیگر موجودات به‎جز نفس بشری، نیست‎انگاشته شود. این نوع غرب‎زدگی مربوط به دوره قدیم است.
ب- غرب‎زدگی مضاعف: علاوه‎بر نیست‎انگاری حقیقت وجود، تمام انحاء دیگر موجود به‎جز نفس بشری نیست،‎ انگاشته می‎شود و نفس بشر در مقابل خدا و جهان اصالت می‎یابد. توضیح مطلب آن‎که در دوره‎های گذشته بشر با غفلت از حقیقت هستی، به طاغوت متوسل شده بود، اما در دوره جدید، سوبژکتیویسم و خودبنیادی به نهایت خود می‎رسد و آدمی به‎عنوان سوژه، تعیین‎کننده سایر امور می‎شود؛ به‎عبارت بهتر، بشر خودش جایگزین طاغوت می‎شود.

۲.
الف- غرب‎زدگی مرکب: غرب‎زدگی افرادی است که از ماهیت نیست‎انگار خود، غافل هستند و ضمن نیست‎انگاشتن خود، از حقیقت وجود، غفلت ورزیده‎اند. غرب‎زده مرکب کسی است که نمی‎داند غرب‎زده است و چه بسا با غرب‎زدگی هم مبارزه کند، در حالی‎که تفکر و جهت‎گیری‎اش غربی است.
ب- غرب‎زدگی بسیط: این نوع غرب‎زدگی خاص کسانی است که به غفلت خود از حقیقت وجود و نیست‎ انگاشتن حق واقف‎اند، چنین فردی می‎داند که غرب‎زده است و ضمن دفاع از آرمان‎های غربی‎اش، بر آن‎ها اصرار می‎کند و تمایل دارد که غربی بماند. غرب‎زدگی نوع اول یعنی غرب‎زدگی مرکب در کشورهایی غالب است که سودای گذشت از غرب و غرب‎زدگی دارند و مصداق کسی است که نداند و نداند که نداند. این نوع افراد، گمان می‎کنند که غرب‎زدگی در نوع پوشش و آثار ظاهری است و با آن مخالفت می‎کنند؛ در حالی‎که در چهارچوب فکری غرب، هستند.

۳.
الف- غرب‎زدگی ایجابی: غرب‎زدگی کسانی است که بر موضوعیت نفسانی اصرار دارند و بر اصیل شمردن نفس انسانی، تأکید می‎ورزند. این افراد پاره‎ای از مبانی غربی را عملا می‎پذیرند و ترویج می‎کنند و بدین صورت مبانی غربی در قول و فعل و حالت آنان متجلی می‎شود.
ب- غرب‎زدگی سلبی: غرب‎زدگی کسانی که در عین نیست‎انگاری، در طلب گذشت از حوالت تاریخی غرب، یعنی موضوعیت نفسانی هستند و در آن‎ها تمنایی برای گذشت از نیست‎انگاری، وجود دارد. دکتر سید احمد فردید، غرب‎زدگی را حوالت تاریخی جدید می‎دانست، از این‎رو از آموزگار مدرنیته یعنی ایمانوئل کانت گرفته تا آموزگار تفکر آینده، مارتین هیدگر، از بنیان‎گذار مکتب متعالیه یعنی صدرالمتألهین گرفته تا آموزگار حکمت انسی یعنی سید احمد فردید، همه و همه غرب‎زده بوده‎اند. این امر به‎معنای انکار نقش بزرگان اندیشه و یا حتی نکوهش آنان نیست. به این دلیل که با سلطه غرب اصیل، شئون مختلف زندگی از طریق غرب ضبط و ربط یافته است و خواه‎ناخواه چه با غرب مخالف یا موافق باشیم، به‎نحوی از انحاء که در فوق به آن اشاره شد، غرب‎زده هستیم.
تا بدین‎جا وجه سلبی تفکر فردید مشخص شد و از همین رهگذر است که ایشان وجه ایجابی تفکر خویش را به عرصه ظهور می‎گذارد. توضیح مطلب آن‎که با درک عسرت و درماندگی که با ظهور نیست‎‎انگاری و سوبژکیتویسم در دوره قدیم و سپس تمامیت آن در دوره جدید، به اوج می‎رسد، بذر شوق و امید، گذشت و نجات از نیست‎انگاری در دل امت افشانده می‎شود و آنان را به وادی انتظار، رهنمون می‎کند؛ انتظاری آماده‎گر که تمهیدی است برای ظهور امت واحده پایان تاریخ. مرحوم فردید این انتظار را با انتظار مهدی موعود(عج) مرتبط می‎دانست. انتظاری که طلوع دوره‎ای را نوید می‎دهد که در آن از نو، حقیقت شرق به‎معنی تاریخی آن از حجاب، بیرون می‎آید.
آموزه غرب‎زدگی که از سوی دکتر فردید طرح شد به‎دلیل نگاه خاص ایشان، یکی از مهمترین طرق پرسش از غرب اصیل و کوشش در جهت گذشت از آن است.
چه مخالف طریق فردید باشیم و چه موافق او، نمی‎توان منکر این شد که او نخستین فیلسوف دوره جدید است که از نسبت ما و تجدد پرسش کرد و مسئله غرب‎زدگی که از سوی ایشان مطرح شد گامی اساسی در طرح این نسبت است.

منبع: هفته نامه پنجره / سال ۱۳۸۸ شماره

آدرس اینستاگرامی حمید مظاهری راد

آدرس اینستاگرامی حمید مظاهری راد

سیری در اندیشه های ژان ژاک روسو فیلسوف فرانسوی :: مسعود مرادپور گیلده

ژان-ژاک روسو (به فرانسوی Jean-Jacques Rousseau متولد ۲۸ ژوئن ۱۷۱۲ و درگذشته۲ ژوئیه ۱۷۷۸) متفکر سوئیسی، در سده هجدهم و اوج دوره روشنگری اروپا می‌زیست.
اندیشه‌های او در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سال‌ها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راه‌گشایان آرمان‌های انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار نیست. اگر چه روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می‌توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال‌تر از هابس و جان لاک و شارل دو مونتسکیو می‌اندیشید. شاید به همین دلیل است که برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، وی را اساساً در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمی‌دانند، بلکه اندیشه او را بیشتر در نقد فلسفه روشنگری ارزیابی می‌کنند. برای روسو، صرف نظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرف نظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. روسو تلاش می‌کند، نوعی هماهنگی میان آزادی فردی و جمعی ایجاد نماید. وی این کار را در اثر معروف خود قرارداد اجتماعی که در سال ۱۷۶۲ میلادی نوشته شد، انجام می‌دهد. یکی دیگر از کتاب‌های مهم روسو به نام امیل در زمینه تربیت کودکان است.
موسیقیدان، نویسنده و فیلسوف فرانسوی ـ ژان ژاک روسو شاید با شخصیت چندین بعدی و نخستین دید غیر فرهنگی اندک پارادوکس بیاید. ولتر مخالف سرسخت روسو در نامۀ مورخ ۳۰ اگست ۱۷۵۵ به فیلسوف در وابستگی به کتابی که به ولتر فرستاده بود، می نویسد: “در انسانها تمنای از نو چهار پای گشتن به وجود می آید. یعنی همۀ امتیازات فرهنگی را از دست دادن و در یک زندگی حیوانی داخل گشتن”. ولتر سپس واژه به واژه مینگارد:
“آدم اثر شما را که میخواند، میخواهد بر چهار پای برود. از جایی که این عادت را شصت سال و اندی پیش ترک گفته ام، ناممکن میدانم از نو فرایش بگیرم. این حرکت ” طبیعی” را به آنانی وامیگذارم که بیشتر از من سزاوار چهار پای بودن هستند.”این پارۀ توهین آمیز نامۀ ولتر تاثیر خیلی منفی بر روسو میگذارد. روسو ناگزیر می گردد خویش را کنترول بکند تا از راهرو ادب بیرون نگردد.
روسو نه تنها برای ولتر و معاصرانش بلکه نیز برای نسلهای بعدی اندیشه گری میماند که میخواهد مردمان را از بند تمدن برهاند زیرا به قول او، فرهنگ و تمدن مردم را فاسد ساخته و از حالت طبیعی بیرون در آورده. روسویسم بدینگونه بیشتر پراگماتیک ضد فرهنگ است تا فلسفۀ ضد فرهنگ.
از سوی دیگر نام روسو را با ناسیونالیسم و پاتریوتیسم گره زده اند. پاره هایی از یادداشتهایش به منتقدانش امکان آنرا میسر ساخت تا آنان ارجگزاری روسو به طبیعت را برای تخریب همو به کار ببرند. زدن برچسپ نژادپرستی بیجاست بر روسو. زیرا او هرقدر در آغاز بر پدروطن بالیده باشد، فرسنگها از راستگرایی نژادی به دور بوده است. در حقیقت روسویسم معرف کومونیتاریسم مطلق است. و آنانی که به یک سیستم اخلاقی و ارزشی گرایش دارند، بیگمان همبستگی و همسویی بیشتر باهم مییابند. روسو اگر از سویی مردمان را به بازگشت سوی طبیعت فرا میخواند از طرف دیگر تلاش شناخت هویت و سرزمین آبایی را در آنان می کند. به باور نه تنها مخالفان بلکه حتا شماری همنظران روسو این نظرات جایی در بحثهای فرهنگی ندارند و متضاد نمود مییابند. زیرا اگر روسو میخواهد مردمان به طبیعت بازگردند و انزوا را بربگزینند یا به قول ولتر “چهار پای گردند”، هرگونه سخن زدن با دیگران را بایستی طرد بکنند و اگر به تنهایی پناه بردن ترویج میگردد پس چگونه میتوان از شناخت هویت و سرزمین آبایی سخن زد؟
روسو اما نمی خواهد مردمان را به عصر ابتدایی ببرد بلکه به جایی که آنان آنجا حقیقتاً قرار دارند تا از موقعیت حقیقی به زندگی ایدیال دست بیابند.
نظرات پیچیده و بعضاً ” در تضاد” روسو بحث برانگیز اند. چنانچه او همواره ناگزیر گشته، آنها را به خاطر بد فهمیها چندین بار توضیح بدهد. به گونۀ نمونهً به نظریۀ ” غیروابسته بودن” ببینیم. چگونه ممکن است، کارفرما بدون کارمند شرکتی را بچرخاند؟ یا یک کشور بدون واردات و صادرات وجود داشته باشد؟ گیریم آن ۳۰۰ سال پیش بوده باشد. اما روسو نیز برای این پرسشها پاسخ دارد. او در Global village نشان میدهد که حتا در یک شورای اجتماعی و سازمان سیاسی تا کجا میتوان وابسته گشت و در کجاها بایستی استقلالیت را حفظ کرد. در Contrat social او مدل قانونی که اندیشۀ آزادی را منتقل میسازد، مطرح میکند. دولتهایی که خود را موظف به عملی ساختن آن طرح میدانند، خادم پدروطن نامیده شده اند.
ازاین رو،روسو یک فیلسوف نه بلکه فیلسوف سفیر آزادیست. طبیعت گرایی و قانون ایده ال مردمی نه دو مدل متضاد بلکه به باور روسو مدلهایی اند که آزادی را به ارمغان می آورند. آزادی طبق روسو نمی تواند بدون برابری عمر دراز داشته باشد و مالکیت تحت ارادۀ مردم می تواند برابری را تامینکند. روسو مخالف قدرتگیری اریستوکراتها بود.
روسو توضیح می دهد که دولتهای بزرگ و قدرتمند از کشور های کوچک بهره کشی و آنها را تسخیر می کنند. کوچکترها می پذیرند. هر کدام به دیگری وابسته است. در فرجام آنچه به دست می آید استفادۀ بزرگتر ها از کوچکترهاست و ضرورت کوچکترها به بزرگترها زیر نام معامله. چون استفادۀ سؤ اختیاریست و ضرورت جبری پس چنین داد و گرفتی نه تنها تضاد مورالیستیست بلکه ایستاده بر سمپیتهای نفع کشی قدرتمندان. روسو به آن به چشم ضدیت با مورالیسم و ایدیالیسم می بیند. روسوست که در جامعۀ بستۀ فرانسه نظریۀ رادیکال دموکراسی را مطرح میسازد و آن تاثیر غیرقابل انکار بر انقلاب کبیر فرانسه میگذارد.
او با چاپ کتاب Du Contrat Social on Princepesdu dorit politque می نویسد: ” شاید بپرسند، آیا شاهزاده یا قانونساز استم که در پیرامون سیاست مینویسم؟ من با نه پاسخ و ادامه میدهم، درست به همین خاطر در مورد سیاست مینویسم. اگر شاهزاده یا قانونساز بودم، وقتم را با گفتن “چه باید کرد؟” نمیگذشتاندم. انجام میدادم یا سکوت میکردم.” و پی میگیرد که به حیث هموند جامعه و شهروند تعهدش میداند در مورد آنچه در پیرامونش روی میدهد، اظهار نظر بکند.

روسوی انسان
بیرنهاردت گروتیزین در کتابش در مورد روسو می نویسد:” فلسفه قصۀ روحش هست”. آرمان غیروابستگی آرمانیست که روسو خود تلاش به زیستنش کرده است. روسو از نزدیکانش دوری می جوید و به انزوا پناه ببرد. تا مرزی که فکر میکند همه یکدست علیه او توطیه میکنند. آن احساس یعنی گوییا تجرید گشتن از سوی “محیط دشمنانه” در سالهای ۱۷۶۸ به اوج میرسد. اما آن تا یک مرزی تنها خیال بود. او مینویسد:”چقدر بایستی نیرومند بود تا از آدمان چشمداشتی نداشت. آنانی که شکنجۀ روحیم میکنند و از شکنجه کردنم شادمان میگردند، وابسته به من اند زیرا با نبودنم نمیتوانند شادمان بمانند.”.
روسو در ۲۸ جون ۱۷۱۲ در ژنیو چشم به جهان میگشاید. مادرش با تولد روسو پدرود زندگی میگوید. پدرش یک ساعت ساز فرانسویست. او در سال ۱۷۲۲ به خاطر مشاجره با یک نظامی ناگزیر به ترک ژنیو میگردد و روسو را با ده سالش به کشیش پروتستانتی میسپارد. روسو در آنروز ها شیفتگیش را نسبت به ادبیات و تاریخ کشف میکند. سه سال پستر با مادام دو وارانس آشنا میگردد. مادام دو وارانس مهمترین فیگور زندگی روسو میگردد. روسو در اتوبیوگرافیش چندین بار به آن اشاره میکند. او در هفده سالگی به کاتولیسم روی می آورد و با موسیقی سرو کار مییابد. در سال ۱۷۳۲ ترک وظیفه میکند تا به برنامه های آموزگاری در حوزۀ موسیقی برسد. موسیقی پسانترها نقش مرکزی را در زندگی روسو بازی میکند تا اندازه یی که همو در فرجامین روزها، زندگی معیشتیش را با نگاشتن نوتهای پارچه های موسیقی تامین میکند.

روسو در سال ۱۷۴۵ با تیریزا لوفاسو معرفی میگردد و با او ازدواج میکند. روسو هر پنج فرزندش را به یتیم خانه میسپارد که بعدها به این سبب عمیقاً و پیوسته مورد انتقاد نویسندگان به ویژه ولتر قرار میگیرد. روسو در اثر معروف ” اعترافات” با ندامت از کرده اش مینگارد و اما اینکه کودکان را به خاطر حفاظت از آنچه شاید انتظار شان را میکشید به یتیم خانه سپرده. در سال ۱۷۵۸ رماننامۀ La Novelle Heloise را به فرجام میرساند. این کتاب موفقیت بزرگش میگردد. او با وجود تهدیدنامه ها، تلاشمندانه روی کتابهای متعدد کار میکند. در ۱۷۶۲ امیل را در پیرامون تربیه و پرورش کودکان مینویسد. در امیل توضیح میدهد، چه باید کرد تا صدای طبیعت ـ برای روسو همزمان صدای آزادی ـ در کودکان خفه نگردد . امیل از سوی نویسندگان و فلسفه پردازان همطرازش مورد انتقادهای سخت قرار میگیرد و نیز در پارلمان پاریس مورد قضاوت. چاپ، نشر و مطالعۀ آن ممنوع اعلام میگردد. کتاب نامبرده در پاریس و هالند به جرم تاختن به مذهب به آتش کشیده میشود.
سپس حکم بازداشت او صادر میگردد. روسو فرار میکند. نیز از کانتون بیرن روسو را میرانند و او به کانتون نوشتیل باز میگردد. چندی نمیگذرد، در آمستردام کتاب Du Contrat Social on Princepesdu dorit politque خیلی با ارزش در حوزۀ فلسفۀ سیاسی چاپ میگردد. سالهای بعد از ۱۷۶۲ سالهای گریز و فرار میگردند. در سال ۱۷۶۵ Lattres de la montagne در پاریس و آمستردام به آتش کشیده میشوند. در همان سال خانه یی که برای بود و باش موقتی روسو در نظر گرفته شده بود، سنگباران میگردد. او سویس را ترک میگوید. برای مدت کوتاه در پاریس میماند پیش از آنکه در سال ۱۷۶۶ با داوید هومیل به انگلستان برود. به زودی میان روسو و هومیل مشاجره در میگیرد. در سال ۱۷۶۷ روسو به فرانسه بازمیگردد. در آنجا با میرابو میزید. روسو تمام وقت نستوه مینویسد ارچند با گذشت زمان خویش را بر سرگذشت و زندگیش متمرکز میسازد. چندی نمیگذرد که در آمستردام Confessions نشر میگردد. سپس اتوبیوگرافی بزرگ روسو به نوشت می آید. در سالهای ۱۷۷۰ـ ۱۷۷۱ پولیس مطالعۀ اتوبیوگرافی را ممنوع قرار میدهد. دهه های ۱۷۵۰ـ ۱۷۷۰ از نگاه کیفیت و کمیت از پرکارترین سالهای روسو به شمار می آیند. از سوی دیگر فاصلۀ روسو با جامعه روز تا روز بیشتر میگردد. روسو از سالهای ۴۰ دو راه را در برابرش دیده:
۱.میتواند به راه تمدن برود؛ خود را در اجتماع رشد بدهد؛
۲. خود را به زمان و آرمانش بسپارد و خطر افتادن در انزوا را بپذیرد.

روسو راه دوم را برمیگزیند و مینگارد، یگانه آرزویش است تا یادشرا در نبودش گرامی بدارند و آثارش با قایل گشتن ارزش به نویسنده مورد کاربرد قرار بگیرند. روسو در دوم جولای ۱۷۷۸ هنگام کار روی باب پنجم فرجامین کتاب آغازیده در سال ۱۷۷۶ Reveries du promeneur solitaire زندگی را پدرود میگوید. روسو و آثارش میرسانند که بازگشت روسو بیشتر به خودش بوده.

“ژان ژاک روسو اوییست که طبیعت از او ساخته”
روسو گاهی که انسان طبیعی را تشریح میکند، در حقیقت خودش را آفتابی میسازد. چنانچه مینویسد”:ژان ژاک روسو اوییست که طبیعت از او ساخته”. طبق نظر روسو در ژرفای هر انسان، غیروابستگی است. باید آنرا شناخت. انسان حیوانی در میان حیوانات نیست بلکه یگانه حیوانی است که میتواند با شناخت آزادی، خویش را از حیوانات تمیز بدهد. اما انسان هرچه بیشتر به دست می آورد به همان پیمانه بیشتر میتواند از دست بدهد و کلیدیتر اینکه انسان هر چه بیشتر به دست می آورد، غیروابستگی و آزادی طبیعیش را از دست میدهد.در بند بودن و وابستگی در آثار روسو را بایستی نظر به موضوع جاری تحلیل نمود. به گونۀ نمونه در Reveries du promeneur solitaire در بند بودن به حیث وابستگی فردی فهمیده میشود و آزادی به حیث غیروابستگی فردی. روسو در آنجا مینویسد:” من هرگز نمیگویم آزادی یعنی انجام دادن آنچه خواست آدم است بلکه روشن است انجام ندادن کاری که میل آدم نیست. و دقیقاً چنین است تعریف آزادیی که برای خود خواستارش بوده ام و در میان همروزگارانم به مخالفتها و اسکاندالها انجامیده.” به بیان دیگر اویی که ناگزیر به انجام دادن کار از سوی انسانی نیست، آزاد است. انسان تا زمانی که در گرفتن تصامیم آزاد است، چه آنها را عملی بکند و چه نکند، آزاد است. تا کنشش وابسته به کنش دیگران گردد، دیگر آزاد نیست.

پرسشها به میان می آیند:
ـ چگونه بایستی با جمع مردمی رفتارید که از یک مدل آزادی ـ آزادی طبیعی ـ دور شده و اما مدل دیگر آزادی ـ آزادی شهروندی یا سیاسی ـ را در عمل پیاده ساخته اند؟
ـ و اگر مردم آزاد (طبیعی) به آزادی شهروندی دست نیافته باشند مجاز است آنان را با فشار ـ حتا فشار نظامی ـ ناگزیر به نایل آمدن به آزادی شهروندی ساخت؟

ـ گیریم روزی در جنگلی به آدمانی بربخوریم که هنوز به ابتداییترین شکل میزیند. باید گرد آنان سیم خاردار بکشیم تا خوشبختیی که با بیگناهی و نادانی در آمیخته است با روی آوردن به تمدن و آنچه روح روشنگری از ما میخواهد، نمیرد؟ آنان از موقعیت “حیوانی” رها گردند تا “انسان” شده باشند؟
ـ و اگر با پیشرفتهای امروزی در دهه های آینده یا شاید سدۀ آینده در کیهان به موجوداتی بربخوریم که شکل شان نزدیک به آدم باشد، اما در حالت پنج سده پیش بزیند حق داریم طبیعی زیستی شانرا غیر پذیرفتنی بدانیم و قضاوت بر چگونگی خوشبختی شانرا به خویش بدهیم؟ و با کدام حق به خویش اجازه میدهیم اظهار بکنیم که آنان یک زندگی “غیر انسانی” را به پیش میبرند و بایستی از سوی ما به زندگی “انسانی” سوق داده بشوند؟
از نظر روسو آدم ضرورت ندارد خویش را از طبیعت برهاند تا انسان حقیقی را کشف کرده باشد بلکه به طبیعت بیشتر روی بیاورد. اگر او بخواهد آدم طبیعی را بازبشناسد، کافیست خودش را بکاود. پس میتوان گفت آدم طبیعی به آدم اجتماعی دورترین و نزدیکترین است. حالت طبیعی آدم حقیقی یعنی پرده برداری ازعلم انسانشناختی. اما چرا فراگرفتن آدم طبیعی سزاوار اهمیت است؟
۱.برای سازگار آمدن با خویش باید به سرچشمۀ شناخت آدم طبیعی برگشت: دانستن آدم طبیعی یعنی دانستن آدم حقیقی؛
۲.برای حل ساختن مسایل مبرم و مهم. به گونۀ نمونه روشن ساختن وظایف شهروند که به وسیلۀ نابرابریهای مورالی سیاسی تاریک توضیح داده شده اند.
از انسان طبیعی، انسان اجتماعی و از انسان اجتماعی، شهروند ساخته شد. ار چند در آن زمان هفته ها و حتا ماهها به کار بود تا از فرانسه به چین سفر کرد. ناممکن اما نبود. یعنی امکان برقراری تماس در سراسر کرۀ زمین وجود داشت. استوار روی همین اصل برای نخستین بار طرح مفهوم “جهانشمولی” از سوی روسو پیشکش شد. در تمام این نقشها مسالۀ غیروابستگی مطرح میگردد. برای روسو مهم بود که ببیند، بداند و بشناساند، انسانی که آزادی طبیعی را عقب گذاشته در میان وابستگیها چقدر غیروابسته میماند؟
او توضیح میدهد: ” نخستین کسی که یک توته زمین را تصاحب کرد و گفت، این از من است و آدمانی که به قدر کافی ساده بودند و پذیرفتند ایجاد کنندگان واقعی مالکیت شخصی بودند. چه جنگها و جنایاتی که رخ ندادند . خود را از گوش فرادادن به این وحشت دور نگهدارید. شمایان برباد میشوید اگر فراموش کنید، میوه ها به همه تعلق دارند و زمین به کسی تعلق ندارد”.البته گذر از حالت طبیعی به تشکل اجتماعی شتابناک روی نداده. روسو متوجه پله های میانه نیز گردیده. بدینگونه پیاده کردن مالکیت شخصی آخرین مرحلۀ یک “پیشرفت” ـ فرجامین پلۀ مرگ حالت طبیعی و در عین زمان نقطۀ آغازین یک “رشد” نو است زیرا با مطرح و پیاده ساختن مالکیت شخصی ضرورت ایجاد “محافظت” به وجود می آید. چنانچه تفاوت میان دارا و نادار را مالکیت تثبیت میکند.

هنر و روسو
به پندار روسو هنر، انسان اجتماعی را مجاز میدارد تا او “من” حقیقی را بپوشاند. تا زمانی که آدمان شی ساختگی با خود نداشتند، میتوانستند به یکدیگر ببینند و ژرفای هم را بشناسند و آن از همان آغاز آشنایی. طبیعت آدمی آن زمان بهتر نبود بلکه او میتوانست طرف را چنان که بود بشناسد و این تامین کنندۀ امنیت بود. آنچه برای آدم” ساختگی” دیگر میسر نیست. آدمان نمیتوانند بهم اعتماد بکنند. زیرا خطر پنهانیدن چهرۀ حقیقی وجود دارد. عقب یک دیوار چاپلوسانه، عدم اعتماد هراسناک استوار است. نه دوستی صادقانه، نه ارزش شناختی، نه اعتماد به اثبات رسیده بلکه شک و گمان، هراس، سردی، نفرت، خیانت و عقب نشینی عقب حجاب ادب پنهان است. عقب ادب و نزاکتی که آنها را ممنون عصر روشنگری هستیم. در نهایت جامعۀ مدرن عقب یک جامعۀ نمایشی عرضه میگردد.

تالورانس
روسو میگوید”: ” اکنون که مذهب جهانی نمیتواند وجود داشته باشد، خدای جهانی نیز وجود ندارد. باید تمام مذاهب را تمکین کرد.” روسو نظر به توضیح داکتر نوربرت کمپ فیلسوف و روسو شناس میخواهد بگوید، هر که آزاد است این قدرت ـ خدا را به گونۀ که میخواهد تعریف بکند و بپذیرد. شرط اساسی اینست که آدم به باورکنندگان دیگر مذاهب همین حق را بدهد. مهم اینست که حق شهروندی آسیب نبیند. چنانچه در نخست شهروندی مهم است و سپس هموندی. گاهی که این یا آن باهم در منازعه میبرآیند، شهروندی در خط نخست قرار میگیرد. روسو همچنان از آدمانی که خویش را در “خدایی” سهیم میدانند، انتقاد میکند.ازاینرو،ژان ژاک روسو فیلسوف غیر وابستگیست. غیروابستگی که او نه تنها در فلسفۀ تئوری دفاعش کرد بلکه آنرا در روزمرگیش زیست. به ویژه با مطمین گشتن ِ زیستن، در جامعه یی با “روح دشمنانه”. موقعیت ایدال در چشم روسو حالت خود کفایی است. آزاد است انسانی که به کمک دیگران نیازمند نباشد و کارکردهای دیگران را مراعات نکند گاهی که خود کارکردهایش را بیرون میدهد یعنی طرح، پلان و عملی میکند. و این برای انسان، تشکل و دولت مطرح گشته است. میدانیم که این حالت یا موقعیت ایدال امروزه نه برای انسان نه برای تشکل و نه برای دولت چنین قابل عملی است. در اینجا از دید روسوییها راه حل پیشنهاد میگردد: ایجاد طرحی زیر قانون عمومی که برای همه قابل تطبیق باشد. و دولتی که به دیگر دولتها وابسته است بایستی کم از کم تلاش بکند از تصامیم مدافع منافع آن کشورها رها و غیر وابسته باشد.روسو باید به شکل فراتر دنباله بیابد و گسترش اندیشه ها و افکارش در تطابق با دنیا و شرایط امروزی.

حسب حال مارتین هایدگر به مثابه فلسفه و ایدئولوژی :: محمد ضمیران

در تاریخ ۲۱ آوریل ۱۹۳۳ یعنی درست سه ماه پس از به قدرت رسیدن حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان پروفسور هایدگر به‌عنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ انتخاب شد. امروزه هرکس از خود می‌پرسد که آیا گرایش سیاسی هایدگر با فلسفه او مرتبط است یا بحث سیاسی را نباید با دیدگاه‌های فلسفی خلط نمود؟ این پرسشی است که ذهن دوست و دشمن را به خود مشغول داشته است. روزی ریچارد رورتی قبل از مرگش گفته بود که ارتباطی تنگاتنگ میان سیاست و فلسفه وجود دارد و اضافه نمود که هایدگر در زندگی سیاسی خود جانب اخلاق و فضیلت را نگرفت. برعکس هانس گئورگ گادامر ضمن اشاره مقاله‌ای موسوم به «عدم صلاحیت سیاسی فلسفه» که کوتاه شده مقاله مفصل او به آلمانی موسوم به «بازگشت از سیراکیوز» بود یادآور شد که وقتی جبار سیراکیوز افلاطون را به محضر خویش فرا خواند او هم دو بار به محضر او بازیافت اما هر دو بار مایوس و سرخورده بازگشت. غرض از سفرهای مزبور تعلیم افلاطون به جبار جوان سیراکیوز در باب حکومت و سیاست عادلانه و نظم اجتماعی آرمانی بود. تلاش افلاطون در این زمینه با ناکامی روبه‌رو شد و گفته می‌شود که جان او هم در این سفر به خطر افتاد و به سختی جان به سلامت برد. گادامر می‌گوید: سیر و سفر سیاسی افلاطون به سرزمین سیسیل در بحث از درگیری سیاسی هایدگر آموزنده است. هرچند که درگیری سیاسی هایدگر را نمی‌توان با ماجراهای سیاسی افلاطون مقایسه کرد. اما می‌توان گفت فیلسوف معمولا تلاش خود را وقف مبادی و مسائل کلی و جهانشمول نموده و از این رهگذر از مسائل سیاسی و اجتماعی روزمره غافل می‌ماند.
به‌طور کلی دریافت‌ها در مورد زندگی و اندیشه‌های هایدگر متفاوت است و در اغلب موارد برداشت‌ها و نگاه‌ها با پیش‌داوری‌ها و تعصبات فلسفی و سیاسی آغشته است. حال پرسش اساسی و ریشه‌ای واقعا این است که در این زمینه چه میزان و معیاری را برای داوری صحیح از سقیم باید به کار گرفت؟ هانس اشلوکا دو معیار روش‌شناختی را در این زمینه مبنای بررسی قرار داد. یکی آنکه هایدگر و سیاست او را در چارچوب حوزه فلسفی خاص او مورد توجه قرار دهیم. هرچند که پیر بوردیو کوشید این معیار را در داوری خویش در مورد قضیه هایدگر به کار گیرد اما او به بیراهه رفت و نتوانست به عمق قضیه پی برد. بدین‌معنا که او پویایی حوزه فلسفه را نادیده انگاشت، لذا گمان کرد که این رشته از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ در ورطه انجماد ثابت و ایستا بوده است و بوردیو هیچ‌گاه از خود نپرسید که در سال ۱۹۳۳ در فلسفه آلمان چه وضعی حادث شده و چگونه سایر فلاسفه آلمان با ظهور و بروز ناسیونال سوسیالیسم روبه‌رو شده و آنها فعالیت خود را در مناسبت با ایدئولوژی نازی تعریف کرده‌اند؟
دومین معیار در داوری موضع و موقع هایدگر در سال ۱۹۳۳ عبارتست از اینکه آیا افراد در یک لحظه خاص و در زمان معین با یک سلسله گفتمان‌های مشخص درگیرند و هر گفتمانی دارای وحدت و انسجام خاص خویش است در غیر این صورت پرسش ما به پاسخی سطحی و غیراصولی منجر خواهد شد. باید حوزه فلسفه و محیط حاکم بر آن را در قالب صورت‌بندی‌های گفتمانی مرتبط مورد مداقه قرار داد و لذا به فراگفتمان‌هایی که در چارچوب آن فلسفه از موقعیت و موقف خویش سخن می‌گویند و نقش گزاره‌های آنها در ارتباط با عرصه سیاسی توجه ویژه کرد. افزون بر این شایسته است که مناسبات قدرت را در چارچوب صورت‌های گفتمانی مدنظر قرار دهیم.

حوزه فلسفه در آلمان
سال ۱۹۱۴ در تاریخ سیاسی کشور آلمان واجد اهمیت خاصی است و این امر در مورد فلسفه و رهیافت‌های آن در این زمینه حائزاهمیت محسوب می‌شود. از سال ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴ یعنی آغاز جنگ جهانی اول نوکانتی‌ها بر زندگی فلسفی آلمان مسلط بودند و دانشگاه‌های این کشور در ید قدرت آنها قرار داشت. در این میان دو گرایش فلسفی از اعتبار ساقط شد، یکی مارکسیسم و دیگری پوزیتیویسم و این دو طایفه دو حاشیه اندیشه فلسفی قرار گرفتند. هرچند که در میان روشنفکران آلمان مارکسیسم هنوز از قدرت و اعتبار خاصی برخوردار بود. مارکسیست‌ها هیچ‌گاه نتوانستند کرسی‌های استادی را در آلمان اشغال کنند و طرفداران پوزیتیویسم هم در آلمان طرفداران زیادی را به خود جلب نکردند و تنها پایگاه اصلی آنها اتریش بود. بنابراین آنچه که در سال ۱۹۳۳ در عرصه فلسفه حادث شد واجد گوهری فلسفی نبود بلکه رنگ‌وانگ سیاسی داشت.
اکثر فیلسوفان آلمان در این برهه راحت و امنیت خود را در پیوند با واقعیات حاکم بر جامعه آلمان یعنی نفوذ ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم یافتند. این موضوع نه‌تنها در مورد هایدگر صادق بود، بلکه آلفرد بوملر که فعالیت فلسفی خود را با پژوهش پیرامون نقد سوم کانت یعنی حکم قوه ذوق آغاز کرده بود و در این زمینه به شهرت رسیده و کرسی نیچه را در فلسفه اشغال کرده بود نیز صادق بود. او با پیوند با حزب ناسیونالیسم کرسی جدیدی را در دانشگاه برلین اشغال کرد. در سال ۱۹۳۴ آلفرد روزنبرگ بوملر را به سمت ریاست دپارتمان علوم موسوم به دفتر نظارت بر آموزش معنوی و مسلکی حزب نازی منصوب کرد. هشت سال بعد هم مسوولیت تدوین طرح افتتاح دانشگاه نازی را به عهده گرفت. برونوباخ استاد فلسفه در دانشگاه ینا به حزب پیوست. نیکولا هارتمان استاد فلسفه کانت نیز وفاداری خود به حزب هیتلر را اعلام کرد. هانریش ریکرت فیلسوف معروف و ویلهلم وندت روان‌شناس برجسته آلمان هم وفاداری خود را به ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم اعلام کردند. گوتلب فرگه هم به این گروه پیوست. اسکار بکر شاگرد هوسرل و استاد تاریخ و فلسفه ریاضیات هم به این حزب وفاداری خود را رسما اعلام کرد. هرمان شواتز فیلسوف دین و متخصص مایستر اپکارسته و عرفان هم که مدتی رئیس دانشگاه بود از سال ۱۹۲۳ رسما گرایش خود به حزب نازی را اعلام کرد. ماکس وندت فرزند ویلهلم وندت استاد فلسفه در دانشگاه ینا و مورخ فلسفه آلمان ضمن اعلام دشمنی با دموکراسی وایمار و اعتقاد به نظریات نژادی و قومی ژرمن با انتشار رسالات متعدد بر برتری نژاد آریایی آلمانی‌ها اعتراف کرد. کارل اشمیت نظریه‌پرداز علوم سیاسی و هانس فرایر جامعه‌شناس آلمانی و آرفولد گلمن به تکوین ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم مدد رساندند. آنچه شگفت‌انگیز می‌نماید اینکه اندیشمندان با گرایش‌های متفاوت و نگاه‌های متضاد به این جنبش پیوستند. جالب اینجا است که نظام هیتلری در مقابل این تنوع اندیشه و نگاه از خود مدارا و تساهلی عجیب نشان می‌داد. گرهارد لمان در سال ۱۹۴۳ اعلام کرد که قبل از ظهور جنبش ناسیونال سوسیالیسم فلسفه رو به زوال نهاده بود و در سراشیبی سقوط بود اما با ظهور این جریان وجهی از «رنسانس فلسفی» در جامعه و فرهنگ آلمان پدیدار شد. جالب است که هانس هایز در جریان محاکمه در سال ۱۹۴۵ رسما اعلام کرد در وضعیت دشوار جهان مدرن و به‌ویژه آلمان بعد از سال ۱۹۱۴ ناسیونال سوسیالیسم در سال ۱۹۳۳ به‌عنوان جنبشی نه‌چندان روشن و امیدبخش به قدرت رسید. در سال ۱۹۳۳ ضمن گفت‌وگویی با دکتر مارتین هایدگر به این نتیجه رسیدیم که این نهضت به‌نحوی تقدیر ملت آلمان را در خود نهفته دارد، لذا هرچیز در این زمینه به ایجاد و تکوین شالوده‌ای فکری و اخلاقی برای آن بستگی دارد.

پایه‌گذاری فراگفتمان در آلمان
اولین فیلسوفی که در آلمان در این زمینه لب به سخن گشود آلفرد بوملر بود. او ضمن سخنرانی افتتاحیه خود در برلن ماه می ۱۹۳۳ به مناسبت میان فلسفه و واقعیت سیاسی آن زمان اشاره کرد و یادآور شد: این وظیفه من است که تصویری از انسان سیاسی در زمان حال عرضه دارم. او تلاش کرد وجه ارتباطی نزدیک میان رشته فلسفی خود و عرصه سیاسی برقرار کند. در همان روز در جلوی در ورودی دانشگاه مراسم کتاب‌سوزان برگزار شد. او خطاب به دانشجویانی که در این مراسم شرکت کرده بودند، گفت: دانشجویان عزیز هم‌اکنون شما این جلسه را ترک می‌کنید تا بروید و در این مراسم شرکت کنید و کتاب‌هایی را که در آنها دشمنی با فرهنگ باشکوه آلمان به وضوح ملاحظه می‌شود و با ما سر نبرد دارد، طمعه آتش سازید. او اضافه کرد این عمل صرفا جنبه نمادین دارد. باید با دشمن با کلمات جنگید. او در پی آن بود تا مفهوم دو گستره متمایز را بر آنها روشن کند؛ یکی گستره نمادین سیاست و دیگری گفتمان فلسفه. او تاکید کرد که این دو عرصه باید از هم جدا شوند. بدین‌معنا که استقلال و خودمختاری فکری دانشگاه باید مورد احترام همه باشد. لذا دانشگاه آلمان نباید به ابزاری در دست نیروهای خارج از دانشگاه تبدیل شود. به‌طوری که سیاست و روح فرهنگ در نمادها است که اتحاد پیدا می‌کنند اما در نهادها باید از هم جدا باشند. در تفسیر نمادها همه آزادند. با این حال باید در راه تفسیر حقیقی و عمیق آنچه در حال حاضر اتفاق می‌افتد، کوشا بود. واژه‌ها را نباید به موجب بخشنامه تجویز کرد این بحث بوملر راه را بر نقد مواضع فلسفی نامناسب با شرایط حاکم هموار کرد. به گفته او فلسفه‌ای که دانشگاه آلمان را شکل داد از سکه افتاده است باید فرزانگانی چون فیخته و هگل را مورد احترام و تکریم قرار داد. اما در عین حال وظیفه ما انتقاد سازمان‌یافته و منظم از سنت ایده‌آلیستی است. این وظیفه‌ای است که آینده را در گرو خود دارد. بوملر در این سخنرانی یادآور شد که «من در اینجا مناسبت میان نظر و عمل را تعیین می‌کنم و نظمی را که ما در چارچوب آن زندگی می‌کنیم برای شما روشن می‌کنم. » او تعریف تازه‌ای از انسان عرضه داشت که به قوم و ملت و نژاد خاصی تعلق دارد. سرمشق و نگاه آرمانی برای انسان جدید آموزشی اومانیستی نبود بلکه سرمشق «سربازی است سیاسی» و لذا وظیفه فلسفه تفسیر این مفهوم جدید است او در تبیین مناسبت ثانوی میان نماد و واژه زمینه مناسبت میان سیاست و فلسفه را هموار کرد. درست ۱۷ روز بعد هایدگر سخنرانی خود در دانشگاه فرایبورگ را به مناسبت انتصاب به سمت ریاست دانشگاه ایراد کرد. او در این سخنرانی میان دانش و تقدیر وجهی مناسبت برقرار کرد. هرچند گفته‌های هایدگر از عمق فلسفی خاصی برخوردار بود اما هر دو سخنرانی دارای بن‌مایه‌های مشابهی بود.
هر دوی آنها را باید در زمره فراگفتمان به‌شمار آورد Metadiscourse. بادقت در این خطابه معلوم می‌شود که مولف عمیق‌ترین احساس خود را در قالب کلمات بیان کرده است. این گفتار یک سخنرانی فلسفی صرف نبوده، یک گفتار سیاسی صرف هم محسوب نمی‌شد. هایدگر در این خطابه از تعابیر فلسفه خویش بهره گرفت. در اینجا تذکر داد که باید به فیلسوف نخستین یونان رجوع نمود و پاسخ را از آنها دریافت کرد. آنها دانش را نه وجهی نظریه که قدرتی می‌دانستند. در درون آن دازاین مسکن گزیده است. این دانش عبارت است از پرسشی که در ضمن حفظ و حراست از بنیادهای خویش در دل خود منظومه مستور آنچه را که هست دربر دارد. نیچه در تعبیر «خدا مرده است» دگرگونی بنیادی در دغدغه انسان با دازاین را به منصه ظهور رساند. در اینجاست که پرسش و کنکاش دیگر گام‌های نخستین نبوده بلکه پرسش به والاترین صورت معرفت تبدیل می‌شود. اکنون به‌عنوان رئیس جدید دانشگاه وقت آن رسیده تا مفهوم لیبرال آزادی آکادمیک را رها کرده و دانشگاه را از لحاظ تقسیم کار به دو بخش رشته‌های تحصیلی دیرین و نیز تعلیم دانشجویان در جهت خدمات نظامی و کاری تبدیل کنیم.
در اینجاست که هایدگر با طرح فراگفتمان تازه کوشید مناسبت میان عرصه فلسفی و سیاسی را ایضاح بخشد. در این سخنرانی او هیچ اسمی از هیتلر یا ناسیونال‌سوسیالیسم به میان نیاورد. با این حال او گفتمان رایج خود را رها کرده و فراگفتمان بی‌سابقه را طرح نمود. لحنی را که او در این خطابه به خود گرفته بود نه لحن یک فیلسوف حرفه‌ای یا مدیر سیاسی بلکه لحن رهبری معنوی بود. درواقع سخنرانی او متضمن التزام به رهبری معنوی جوانان آلمان بود. چه اینکه علم در کلیت خود فلسفه است. این بدان معناست که دانستن و معرفت متضمن رویارویی و برخورد با نیروهای جهان روا و تعین‌بخش دازاین تاریخی است. در این گذرگاه‌ها با تاریخ، زبان، قوم، آداب و رسوم، شعر، ایمان، جنون، مرگ، قانون، اقتصاد و تکنولوژی روبه‌رو می‌شویم. تنها در صورتی که ما خود را وقف این مسائل و موضوعات کنیم، دانشگاه آلمان و مردم این سرزمین خواهند توانست به رسالت تاریخی خودجامه عمل بپوشانند و شکوه و عظمت این رسالت را نیک دریابند. » هایدگر در این خطابه فلسفه خود را تلخیص کرد و به همین اعتبار یادآور شد که در این برهه از تاریخ باید بکوشیم علم و تقدیر، فلسفه و سیاست را وحدت بخشیم. به همین جهت بود که دانشجویان حاضر در این مراسم گفتند ریاست محترم روایت خاصی را از ناسیونال‌سوسیالیسم در سطح دانشگاه بیان داشته است.

پادگفتمان و فراگفتمان
تلاش‌های بوملر و هایدگر در تفسیر شرایط سیاسی حاکم بر حسب نگاه فلسفی خود، بی‌پایه نماند. چالش‌های جدی از سوی برونو باخ استاد فلسفه دانشگاه ینا علیه هایدگر و بوملر در جراید آن دوره به چاپ رسید. او برخلاف دو اندیشمند اخیر بر این باور بود که فلسفه آلمان در حقیقت وارث سنت ایده‌آلیسم آلمانی است و باید آن را تداوم آن به‌شمار آورد. او سپس به شکل‌گیری ارزش‌های والای جامعه اشاره کرد و گفت، باید تمایز میان هدف‌ها و ارزش‌ها را درک کرد. در اینجا نظریه ارزیابی ارزش‌های نیچه مورد نقد و بررسی قرار گرفت و تفسیر عینی تازه‌ای از نگاه او عرضه شد. هارتمان به نظریه افلاطون در مورد وجود عینی ارزش‌ها اشاره کرد و اضافه نمود که هرچند افلاطون میان جهان معنا و ارزش شکاف ایجاد کرد اما کانت و ایده‌آلیست‌ها این شکاف را برطرف کردند. به گفته او، این یکی از دستاوردهای ایده‌آلیسم آلمانی است که استعلای معنا را به چالش کشیده است. در مرحله بعد نیچه قدم بعدی را برداشت و اعلام کرد که منظومه‌ای از ارزش‌ها در این جهان وجود دارد و افزود، ارزش‌هایی وجود دارد که در اخلاق مسیحی مخدوش شده است. هارتمان گفت، نیچه در اینجا راه افراط را پیمود. بدین معنا که نیچه برای انسان این توان را قائل شد که قادر است ارزش‌هایی را خود ابداع کند و در مورد آنها سخن بگوید. در اینجا ترکیب نگاه کانت در مورد منش نخستین ولازمان نیازهای اخلاقی با چندگونگی ارزش‌ها نزد نیچه است که ما را یاری می‌دهد. ارزش‌ها را باید از معانی متمایز کرد. زیرا معناها متضمن اختیار و گزینش‌اند و ما می‌توانیم از میان ارزش‌های گوناگون موجود آنها را انتخاب کنیم. اما این گزینش کار افراد نیست بلکه ملت‌ها هستند که باید این ارزش‌ها را برگزینند. هر جامعه‌ای باید به رهبر خود در تحقق معناها یاری رساند و به او امکان دهد این معانی را بگزیند. افکار عمومی یا اکثریت قادر نیستند گرایش‌های جامعه را بیان کنند تنها یک رهبر بزرگ است که می‌تواند بگوید آن ارزش‌ها کدامند. این رهبر (Fuhrer) است که می‌تواند ضرورت‌ها را بشناسد و آنها را به منصه ظهور برساند. اوست که هدف‌ها و معنا را در تاریخ درمی‌یابد. باید بر روحیه مادی و پراگماتیستی این زمان فائق آمد. وظیفه همه شهروندان و به‌ویژه اهل فلسفه است که در راه تحقق این رسالت کوشا باشند. با ملاحظه این بحث‌ها معلوم شد که بوملر و هایدگر هر یک وضعیت سیاسی را با تکیه بر نقد نیچه به ارزش‌ها تفسیر کردند. اما باخ و هارتمان نظریه ارزش را با تکیه بر واقعیت‌های جدید سیاسی تبیین کردند. گفتنی است اعضای انجمن فلسفه آلمان به هیچ روی موافق نظرات هایدگر نبودند و مدعی بودند اندیشه‌های او به گذشته تعلق دارد. به‌زعم آنها او بیش از حد خود را مشغول ترس آگاهی به‌عنوان خصلت اصلی دازاین کرده است. هایدگر نظریه ارزش فیلسوفان رقیب را به باد انتقاد گرفت و به همین جهت سخنرانی‌های خود را بر نیچه و نیهیلیسم برای مدتی متمرکز کرد و یادآور شد اندیشه‌ای که هر چیزی را بر حسب ارزش می‌سنجد خود وجهی نیهیلیسم است و آنها که بر دیوانه می‌خندند که فریاد می‌زند «خدا مرده است» صرفا تفکر را نفی کرده‌اند و آن را با یاوه‌سرایی که بوی نیهیلیسم می‌دهد اشتباه گرفته‌اند. به هر تقدیر کسانی چون یورگن ‌هابرماس مدعی‌اند ریشه‌های گرایش سیاسی او به ناسیونال سوسیالیسم در اعماق فلسفه او نهفته است. اما بعضی دیگر از متفکران آلمانی بر این باورند که نفی ارزش‌های عینی از ناحیه او به هیچ وجه با ایدئولوژی نازی سازگاری ندارد. با این حال فلاسفه از دیر باز گفته‌اند که فلسفه باید نظر فیلسوف را از دغدغه‌های زمینی و روزمره برگرفته و آن را به جانب حقیقت معطوف دارد. هایدگر هم همین رهیافت را در بحث از مساله هستی مطرح کرد. با این حال علاقه اولیه او به مساله معنای وجود او را به جانب تامل پیرامون دازاین، هستی ضروری و بنیادین انسان متمایل کرد. اما با ظهور شرایط جدید در آلمان او در سخنرانی افتتاحیه خود در دانشگاه فرایبورگ سخن از اصلاح نظام دانشگاهی آلمان به میان آورد و پس از آن مدعی رهبری معنوی جنبش ناسیونال سوسیالیسم شد. نگاه اولیه افلاطون از عوالم پدیدار به کفه هستی در اندیشه سقراط سرانجام در بازگشت به عرصه پدیدار (به داخل غار) متجلی شد. در تجربه هایدگر هم با دغدغه هستی آغاز شد اما دیری نپایید که با شرایط تاریخی انسان‌ها پیوند یافت. بدیهی است که فلسفه از دیرباز به مناسبت میان اندیشه و محیطی که اندیشه در آن شکوفا شده توجه کرده است. لذا هیچ‌کس در طول تاریخ فلسفه قادر نبوده این پارادوکس را حل کند. همین اصل دکارت را بر آن داشت تاریخ را به‌عنوان افسانه جهان (Fabula mundi) رد کند یا لایب نیتس میان حقیقت امر واقع و حقیقت عقل سرگردان باشد یا هوسرل در اکثر آثار خویش گرایش به روانشناسی را به چالش گیرد. لذا طرح پرسش فلسفی پیرامون مناسبت میان زندگی و تفکر، مساله تفکر و زمان، تفکر و شرایط حاکم، کاری است بس دشوار. نزاع اصلی فلاسفه میان گرایش لازمان فلسفه و رویکرد زمانمند به مسائل فلسفی بوده است. گفتنی است سه درون مایه فلسفی در اندیشه هایدگر یعنی تاکید بر دازاین به‌عنوان وجود تاریخی و زمانمند، دور هرمندتیکی و بحث افزامندی (Zuhandenheit) هستی موید فهم فلسفه او برحسب شرایط تکوین آن است. هایدگر خود یادآور می‌شود که رهیافت حقیقی به مساله هستی مستلزم بازیابی نظرگاه پیش‌سقراطیان در باب هستی است. لذا آنها که اندیشه‌های هایدگر را فراسوی گستره تاریخمند آن مدنظر قرار می‌دهند فراداده‌های هایدگری در آموزه‌های او را نادیده می‌انگارند. خود او در مصاحبه‌ای که با مجله اسپیگل انجام داد و بعد از مرگش به چاپ رسید صریحا اظهار کرد که روزگاری او می‌پنداشت نازیسم نمودار فرصتی است در خور توجه. اما رفته‌رفته با گذر زمان او از این ایدئولوژی دل‌زده و مأیوس شد و به همین جهت درس‌گفتارهای خود در مورد نیچه را آغاز کرد. او در خلال سخنرانی‌های خود نظریه معروف نهیلیسم خود را مطرح کرد و بعدا به فلسفه تکنولوژی پرداخت. به همین جهت او در گفت‌وگو با اسپیگل یادآور شد، نازی‌ها کوشیدند استیلای تکنولوژی جهانی را به چالش گیرند اما در این رسالت شکست خوردند. بعضی بر این باورند که نوشته‌های یادشده موید دلسردی و مخالفت او با ایدئولوژی نازی بوده است. باید توجه داشت که وقتی هایدگر کتاب «هستی و زمان» را می‌نگاشت فریاد مردم آلمان از شکست آلمان به آسمان بود و همین امر نیز زمینه بروز جنگ جهانی دوم را فراهم ساخت. تاکید هایدگر بر اتکا به نفس ملی، اصالت، کنش مصمم و با عزم آهنین و گرایش به آینده ریشه در ناکامی‌های ملی آلمانی‌ها در جنگ جهانی اول و ویرانی این جامعه و فرهنگ داشته است. این عوامل در هستی‌شناسی بنیادین هایدگر راه یافت و فلسفه او را در مرحله نخست شکل داد. به قول بعضی اندیشه هایدگر را باید فرانمود فلسفی جمهوری وایمار به شمار آورد، همانگونه که گفته‌های افلاطون تبلوربخش شرایط حاکم بر آتن قرن چهارم پیش از میلاد و نوشته‌های هگل بازتاب‌دهنده هویت مردم پروس پس از انقلاب فرانسه محسوب می‌شود رهایی از شرایط زمان و مکان امری است محال. هایدگر هم از این قاعده مستثنی نیست!
منبع: روزنامه فرهیختگان ۳۰ خرداد ۱۳۸۹

بروز پدیده ی الهه راستگو در مجلس آتی نه محتمل که اجتناب ناپذیر است.

سرمایه اجتماعی به معنای همبستگی بین افراد ؛ مجموعه ای از شبکه ها، هنجارها و شناخت ها(درک) است که همکاری درون گروه ها و بین گروه ها را در جهت کسب منافع متقابل تسهیل می کند.افزایش سرمایه ی اجتماعی که کمیت و کیفیت ارتباطات اجتماعی را شکل می دهد سطح هزینه های مدیریتی جامعه را کاهش داده و اعتماد عمومی را افزایش می دهد.
مهمترین مسئله ای که در سال 84 اتفاق افتاد شکاف میان نیروهایی بود که باصطلاح با نام جبهه پیروان خط امام و رهبری وارد انتخابات شده و با محوریت ناطق نوری سعی داشتند تا با اجماع میان 17 گروه سیاسی محافظه کار در ایران معروف به اصولگرا فردی را از میان پنج نفر کاندیدای بالقوه شان بعنوان تنها کاندیدای اصولگرا وارد انتخابات کرده و در رقابت با نیروهای تحول خواه و اصلاح طلب پیروز میدان گردند.اتفاقی که بدلایلی هرگز نیفتاد و اتفاقات بعدی را به گونه ای رقم زد که در ادامه بیان خواهم نمود.

احمدی نژاد که علیرغم میل باطنی ناطق نوری (که در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری راه کوهنوردی را پی گرفت ) به ریاست جمهوری رسید با مواضع و عملکردهایش که جای بحثش اینجا نیست بنحوی هاشمی ؛ ناطق و لاریجانی ( منتخب و مطلوب اصلی جبهه پیروان خط امام و رهبری ) را که در رقابت با وی طعم شکست را چشیده بودند ؛ به طرف جناح مقابل و رقیب دیرینه شان یعنی اصلاح طلبان هول داده و موجبات ائتلاف غیر همگونی را میان طیف های یاد شده جهت نیل به پروژه ی حذف احمدی نژاد سبب گردید.اصلاح طلبان با حوادث بوجودآمده در سال 88 انتخابات مجلس در سال 90 را تحریم و پس از آن با حمایت تمامی نیروهای تحول خواه از میان تمامی سلایق پروژه یاد شده را با دو گام موفقیت آمیز آغاز نموده و در گام اول چون نیاز به انتخاب دکتر روحانی بعنوان رئیس جمهور بود روی ایشان اجماع نموده و روحانی را بر مسند قدرت نشاندند.که این مهم کوتاه آمدن از برخی مواضع و نیز بعضی از مولفه ها را موجب میشد.

سرمایه اجتماعی اصلاح طلبان به گونه ای در انتخابات مجلس رخ نمایاند که طمع بهره برداری از این سرمایه حتی در میان دیگر گرایشات فزونی یافته و می بایست تدبیری مناسب برای این مهم نمود.اینطور نباشد که فقط مردم و تفکر اصلاح طلبی نردبان ترقی و ارتقاء دیگر تفکرات را باعث گردد.واقعیت این است که این مجلس از لحاظ شکل و نوع نیروها با مجلس پیشین تفاوت زیادی دارد.نیروهای تازه نفس‌تری به مجلس راه‌یافته‌اند، این نیروها در عین حال که ناشناخته‌اند برخی از آن‌ها از تجربه زیادی در این حوزه برخوردار نیستند. از این روست که موضوع پارلمان در سایه از سوی برخی گروه‌های سیاسی برای هدایت مجلس دهم مطرح می‌شود.

چالش عمده ی مجلس آتی بروز پدیده ی الهه راستگو خواهد بود.
حتی اگر مسائل گذشته و نقاط عطف تاریخی موجب گردیده تا اصلاح طلبان روی رقبای خود سرمایه گذاری کنند باید هوشیارتر عمل کرد.اگرچه اصلاح‌طلبان وزن قابل‌توجهی در مجلس دهم یافته‌اند اما پالسی که از سوی نمایندگان این جریان به بیرون منعکس می‌شود شباهت بسیار زیادی به پالس و رفتار الهه راستگو در شورای شهر چهارم تهران دارد.درست بهمین دلیل و اینکه برخی افراد ناشناخته و مجهول الهویه وارد مجلس شده اند و احتمال تغییر آرای منتخبین وجود دارد عارف باید تنها در صورتی میدان را خالی نماید که مطالبات اصلاح طلبی را قابل تحقق با لاریجانی آنهم طی معاهده و پیمان قویی بیابد و به قول بزرگی تمامی تصمیمات گرفته شده پیشگام های مدونی باشند که در نهایت به تحقق خواسته مطلوب که تثبیت و تحکیم گفتمان اصلاح طلبی است منجر شود.والا اگر مردم ببینند و بیابند که تمامی زحماتشان توسط غیر اصلاح طلبان مصادره میشود دیگر در مراحل بعدی همراهی ننموده و از درون تهی شدن اصلاحات را در پی خواهد داشت.تا کی باید این استدلال که پذیرش یک اصلاح طلب در قامت رئیس قوا مهیا نیست موجب شود امر مهم اصلاحات را  به تصمیم سازان غیر اصلاح طلب بسپاریم.

نباید اجازه دهیم سرمایه اجتماعی حامی تفکر اصلاح طلبی از ادامه ی راه مایوس گردند.سرمایه اجتماعی خلق شده در مقاطع اخیر باید حفظ شده و ارتقاء یابد.

ما به ازای خواست رای دهندگان به لیست امید ریاست عارف در مجلس می باشد.بدنه اجتماعی می طلبد که مطالبات حداکثری به گونه ای متفاوت تر از پیگیری های یک اصولگرا پیگیری گردد.سهم رای دهندگان می طلبد که اصلاح طلبان عقب نشینی نکنند.مطمئنا چون لاریجانی و یارانش تعهدی در قبال اصلاحات نداشته و فقط در زمان نیاز به رای از نردبان لیست امید بالا آمده اند در دراز مدت نه تنها کمکی به اصلاحات نخواهند کرد که ممکن است با چرخش لحظه ای بازگشت طیفی از شکست خوردگان را سبب گردند.مگر آنکه پیمان یاد شده در سطور فوق تضمین گردد.حمید مظاهری راد اردیبهشت 1395